باز گرد و حال مطرب گوشدار
زانک عاجز گشت مطرب ز انتظار
۱بانگ آمد مر عُمَر را کای عُمَر
بندهٔ ما را ز حاجت باز خر
۲بندهای داریم خاص و محترم
سوی گورستان تو رنجه کن قدم
۳ای عمر بَرجه ز بیت المالِ عام
هفتصد دینار در کف نِه تمام
۴پیش او بر کای تو ما را اختیار
این قدر بستان کنون معذور دار
۵این قدر از بهر ابریشمبها
خرج کن چون خرج شد اینجا بیا
۶پس عمر زان هیبتِ آواز جَست
تا میان را بهر این خدمت ببست
۷سوی گورستان عمر بنهاد رو
در بغل همیان، دوان در جست و جو
۸گرد گورستان دوانه شد بسی
غیر آن پیر، او ندید آنجا کسی
۹گفت: این نَبْوَد! دگر باره دوید
مانده گشت و غیرِ آن پیر او ندید
۱۰گفت حق فرمود ما را بندهایست
صافی و شایسته و فرخندهایست
۱۱پیر چنگی کی بود خاص خدا؟
حَبَّذا ای سر پنهان حَبَّذا
۱۲بار دیگر گِرد گورستان بگشت
همچو آن شیرِ شکاری گردِ دشت
۱۳چون یقین گشتش؛ که غیر پیر نیست
گفت: در ظلمت دلِ روشن بسی است
۱۴آمد او با صد ادب آنجا نشست
بر عمر عطسه فتاد و پیر جست
۱۵مر عمر را دید ماند اندر شگفت
عزم رفتن کرد و لرزیدن گرفت
۱۶گفت در باطن: خدایا از تو داد!
محتسب بر پیرکی چنگی فتاد
۱۷چون نظر اندر رخ آن پیر کرد
دید او را شرمسار و رویزرد
۱۸پس عمر گفتش مترس از من مَرَم
کهت بشارتها ز حق آوردهام
۱۹چند یزدان مِدْحَتِ خوی تو کرد
تا عُمَر را عاشقِ روی تو کرد
۲۰پیش من بنشین و مهجوری مساز
تا به گوشَت گویم از اقبال راز؛
۲۱حق سلامت میکند، میپرسدت
چونی از رنج و غمان بیحَدَت؟
۲۲نک قُراضهٔ چند ابریشمبها
خرج کن این را و باز اینجا بیا
۲۳پیر لرزان گشت چون این را شنید
دست میخایید و بر خود میطپید
۲۴بانگ میزد کای خدای بینظیر
بس! که از شرم آب شد بیچاره پیر
۲۵چون بسی بگریست و از حد رفت درد
چنگ را زد بر زمین و خُرد کرد
۲۶گفت ای بوده حجابم از اله
ای مرا تو راهزن از شاهراه
۲۷ای بخورده خونِ من هفتاد سال
ای ز تو رویم سیه پیشِ کمال
۲۸ای خدای با عطای با وفا
رحم کن بر عُمْرِ رفته در جفا
۲۹داد حق عمری که هر روزی از آن
کس نداند قیمت آن در جهان
۳۰خرج کردم عمر خود را دم بدم
در دمیدم جمله را در زیر و بم
۳۱آه کز یاد ره و پردهٔ عراق
رفت از یادم دمِ تلخِ فراق
۳۲وای کز تری زیر افکند خُرد
خشک شد کِشت دل من دل بمرد
۳۳وای کز آواز این بیست و چهار
کاروان بگذشت و بیگه شد نهار
۳۴ای خدا فریاد زین فریادخواه
داد خواهم نه ز کس زین دادخواه
۳۵داد خود از کس نیابم جز مگر
زانک او از من به من نزدیکتر
۳۶کاین منی از وی رسد دم دم مرا
پس ورا بینم چو این شد کم مرا
۳۷همچو آن کو با تو باشد زرشُمَر
سوی او داری، نه سوی خود نظر
۳۸