این سخن پایان ندارد آن گروه
صورتی دیدند با حسن و شکوه
۱خوبتر زان دیده بودند آن فریق
لیک زین رفتند در بحر عمیق
۲زانک افیونشان درین کاسه رسید
کاسهها محسوس و افیون ناپدید
۳کرد فعل خویش قلعهٔ هشربا
هر سه را انداخت در چاه بلا
۴تیر غمزه دوخت دل را بیکمان
الامان و الامان ای بیامان
۵قرنها را صورت سنگین بسوخت
آتشی در دین و دلشان بر فروخت
۶چونک روحانی بود خود چون بود
فتنهاش هر لحظه دیگرگون بود
۷عشق صورت در دل شهزادگان
چون خلش میکرد مانند سنان
۸اشک میبارید هر یک همچو میغ
دست میخایید و میگفت ای دریغ
۹ما کنون دیدیم شه ز آغاز دید
چندمان سوگند داد آن بیندید
۱۰انبیا را حق بسیارست از آن
که خبر کردند از پایانمان
۱۱کاینچ میکاری نروید جز که خار
وین طرف پری نیابی زو مطار
۱۲تخم از من بر که تا ریعی دهد
با پر من پر که تیر آن سو جهد
۱۳تو ندانی واجبی آن و هست
هم تو گویی آخر آن واجب بدست
۱۴او توست اما نه این تو آن توست
که در آخر واقف بیرونشوست
۱۵توی آخر سوی توی اولت
آمدست از بهر تنبیه و صلت
۱۶توی تو در دیگری آمد دفین
من غلام مرد خودبینی چنین
۱۷آنچ در آیینه میبیند جوان
پیر اندر خشت بیند بیش از آن
۱۸ز امر شاه خویش بیرون آمدیم
با عنایات پدر یاغی شدیم
۱۹سهل دانستیم قول شاه را
وان عنایتهای بی اشباه را
۲۰نک در افتادیم در خندق همه
کشته و خستهٔ بلا بی ملحمه
۲۱تکیه بر عقل خود و فرهنگ خویش
بودمان تا این بلا آمد به پیش
۲۲بیمرض دیدیم خویش و بی ز رق
آنچنان که خویش را بیمار دق
۲۳علت پنهان کنون شد آشکار
بعد از آنک بند گشتیم و شکار
۲۴سایهٔ رهبر بهست از ذکر حق
یک قناعت به که صد لوت و طبق
۲۵چشم بینا بهتر از سیصد عصا
چشم بشناسد گهر را از حصا
۲۶در تفحص آمدند از اندهان
صورت کی بود عجب این در جهان
۲۷بعد بسیاری تفحص در مسیر
کشف کرد آن راز را شیخی بصیر
۲۸نه از طریق گوش بل از وحی هوش
رازها بد پیش او بی رویپوش
۲۹گفت نقش رشک پروینست این
صورت شهزادهٔ چینست این
۳۰همچو جان و چون جنین پنهانست او
در مکتم پرده و ایوانست او
۳۱سوی او نه مرد ره دارد نه زن
شاه پنهان کرد او را از فتن
۳۲غیرتی دارد ملک بر نام او
که نپرد مرغ هم بر بام او
۳۳وای آن دل کش چنین سودا فتاد
هیچ کس را این چنین سودا مباد
۳۴این سزای آنک تخم جهل کاشت
وآن نصیحت را کساد و سهل داشت
۳۵اعتمادی کرد بر تدبیر خویش
که برم من کار خود با عقل پیش
۳۶نیم ذره زان عنایت به بود
که ز تدبیر خرد سیصد رصد
۳۷ترک مکر خویشتن گیر ای امیر
پا بکش پیش عنایت خوش بمیر
۳۸این به قدر حیلهٔ معدود نیست
زین حیل تا تو نمیری سود نیست
۳۹