دل بدو دادند ترسایان تمام
خود چه باشد قوّت تقلیدِ عام
۱در درون سینه مِهرش کاشتند
نایبِ عیسیش میپنداشتند
۲او به سِر دجّال یک چشم لعین
ای خدا فریاد رَس نِعْمَ المُعین
۳صد هزاران دام و دانهست ای خدا
ما چو مرغانِ حریص بینوا
۴دم به دم ما بستهٔ دام نویم
هر یکی گر باز و سیمرغی شویم
۵میرهانی هر دمی ما را و باز
سوی دامی میرویم ای بینیاز
۶ما درین انبار گندم میکنیم
گندم جمع آمده گُم میکنیم
۷مینیندیشیم آخر ما به هوش
کاین خلل در گندم است از مکر موش
۸موش تا انبارِ ما حفره زده است
وز فَنَش انبار ما ویران شده است
۹اوّل ای جان دفع شَرِّ موش کن
وانگهان در جمع گندم، جوش کن
۱۰بشنو از اخبار آن صدر الصّدور
«لا صَلوةَ تَمَّ اِلّا بِالحُضور»
۱۱گر نه موشی دزد، در انبار ماست
گندم اعمالِ چل ساله کجاست؟
۱۲ریزهریزه صدقِ هر روزه چِرا
جمع میناید درین انبار ما؟
۱۳بس ستارهٔ آتش از آهن جهید
وان دل سوزیده پذرفت و کشید
۱۴لیک در ظلمت یکی دزدی نهان
مینهد انگشت بر استارگان
۱۵میکُشد استارگان را یک به یک
تا که نفروزد چراغی از فلک
۱۶گر هزاران دام باشد در قَدم
چون تو با مایی نباشد هیچ غم
۱۷چون عنایاتت بود با ما مقیم
کی بود بیمی از آن دزد لئیم؟!
۱۸هر شبی از دام تن ارواح را
میرهانی میکَنی الواح را
۱۹میرهند ارواح هر شب زین قفس
فارغان نه حاکم و محکومِ کَس
۲۰شب ز زندان بیخبر زندانیان
شب ز دولت بیخبر سُلطانیان
۲۱نه غم و اندیشهٔ سود و زیان
نه خیالِ این فلان و آن فلان
۲۲حالِ عارف این بود بیخواب هَم
گفت ایزد «هُمْ رُقودٌ» زین مَرَم
۲۳خفته از احوال دنیا روز و شب
چون قلم در پنجهٔ تقلیبِ رَب
۲۴آنکه او پنجه نبیند در رقم
فِعل پندارد به جنبش از قلم
۲۵شمّهای زین حالِ عارف وانمود
عقل را هم خوابِ حِسّی در ربود
۲۶رَفته در صحرای بیچون جانشان
روحشان آسوده و ابدانشان
۲۷وز صفیری باز دام اندر کشی
جمله را در داد و در داوَر کشی
۲۸چونکه نور صبحدم سَر بر زند
کرکس زرّین گردون پر زند
۲۹فالق الاِصباح اسرافیلوار
جمله را در صورت آرد زان دیار
۳۰روحهای منبسط را تن کند
هر تنی را باز آبستن کند
۳۱اسپِ جانها را کُند عاری ز زین
سِرّ «اَلنَوْمُ اخُ المَوت»است این
۳۲لیک بهر آنکه روز آیند باز
بر نهد بر پایشان بندِ دراز
۳۳تا که روزش واکشد زان مَرغزار
وز چراگاه آردش در زیرِ بار
۳۴کاش چون اصحاب کهف این روح را
حفظ کردی یا چو کشتی نوح را
۳۵تا ازین توفانِ بیداری و هوش
وا رهیدی این ضمیر و چشم و گوش
۳۶ای بسی اصحابِ کهف اندر جهان
پهلوی تو پیش تو هست این زمان
۳۷یار با او غار با او در سُرود
مُهر بر چشم است و بر گوشت، چه سود؟
۳۸