گفت آن مرغ این سزای او بود
که فسون زاهدان را بشنود
۱گفت زاهد نه سزای آن نشاف
کو خورد مال یتیمان از گزاف
۲بعد از آن نوحهگری آغاز کرد
که فخ و صیاد لرزان شد ز درد
۳کز تناقضهای دل پشتم شکست
بر سرم جانا بیا میمال دست
۴زیر دست تو سرم را راحتیست
دست تو در شکربخشی آیتیست
۵سایهٔ خود از سر من برمدار
بیقرارم بیقرارم بیقرار
۶خوابها بیزار شد از چشم من
در غمت ای رشک سرو و یاسمن
۷گر نیم لایق چه باشد گر دمی
ناسزایی را بپرسی در غمی
۸مر عدم را خود چه استحقاق بود
که برو لطفت چنین درها گشود
۹خاک گرگین را کرم آسیب کرد
ده گهر از نور حس در جیب کرد
۱۰پنج حس ظاهر و پنج نهان
که بشر شد نطفهٔ مرده از آن
۱۱توبه بی توفیقت ای نور بلند
چیست جز بر ریش توبه ریشخند
۱۲سبلتان توبه یک یک بر کنی
توبه سایهست و تو ماه روشنی
۱۳ای ز تو ویران دکان و منزلم
چون ننالم چون بیفشاری دلم
۱۴چون گریزم زانک بی تو زنده نیست
بی خداوندیت بود بنده نیست
۱۵جان من بستان تو ای جان را اصول
زانک بیتو گشتهام از جان ملول
۱۶عاشقم من بر فن دیوانگی
سیرم از فرهنگی و فرزانگی
۱۷چون بدرد شرم گویم راز فاش
چند ازین صبر و زحیر و ارتعاش
۱۸در حیا پنهان شدم همچون سجاف
ناگهان بجهم ازین زیر لحاف
۱۹ای رفیقان راهها را بست یار
آهوی لنگیم و او شیر شکار
۲۰جز که تسلیم و رضا کو چارهای
در کف شیر نری خونخوارهای
۲۱او ندارد خواب و خور چون آفتاب
روحها را میکند بیخورد و خواب
۲۲که بیا من باش یا همخوی من
تا ببینی در تجلی روی من
۲۳ور ندیدی چون چنین شیدا شدی
خاک بودی طالب احیا شدی
۲۴گر ز بیسویت ندادست او علف
چشم جانت چون بماندست آن طرف
۲۵گربه بر سوراخ زان شد معتکف
که از آن سوراخ او شد معتلف
۲۶گربهٔ دیگر همیگردد به بام
کز شکار مرغ یابید او طعام
۲۷آن یکی را قبله شد جولاهگی
وآن یکی حارس برای جامگی
۲۸وان یکی بیکار و رو در لامکان
که از آن سو دادیش تو قوت جان
۲۹کار او دارد که حق را شد مرید
بهر کار او ز هر کاری برید
۳۰دیگران چون کودکان این روز چند
تا شب ترحال بازی میکنند
۳۱خوابناکی کو ز یقظت میجهد
دایهٔ وسواس عشوهش میدهد
۳۲رو بخسپ ای جان که نگذاریم ما
که کسی از خواب بجهاند ترا
۳۳هم تو خود را بر کنی از بیخ خواب
همچو تشنه که شنود او بانگ آب
۳۴بانگ آبم من به گوش تشنگان
همچو باران میرسم از آسمان
۳۵بر جه ای عاشق برآور اضطراب
بانگ آب و تشنه و آنگاه خواب
۳۶