خواجه و بچگان جهازی ساختند
بر ستوران جانب ده تاختند
۱شادمانه سوی صحرا راندند
سافروا کی تغنموا بر خواندند
۲کز سفرها ماه کیخسرو شود
بی سفرها ماه کی خسرو شود؟
۳از سفر بیدق شود فرزینِ راد
وز سفر یابید یوسف صد مراد
۴روز روی از آفتابی سوختند
شب ز اختر راه میآموختند
۵خوب گشته پیش ایشان راهِ زشت
از نشاطِ دِه شده ره چون بهشت
۶تلخ از شیرینلبان خوش میشود
خار از گلزار دلکش میشود
۷حنظل از معشوق خرما میشود
خانه از همخانه صحرا میشود
۸ای بسا از نازنینان خارکش
بر امید گلعذار ماهوش
۹ای بسا حمال گشته پشتریش
از برای دلبر مهروی خویش
۱۰کرده آهنگر جمال خود سیاه
تا که شب آید ببوسد روی ماه
۱۱خواجه تا شب بر دکانی چار میخ
زانک سروی در دلش کردهست بیخ
۱۲تاجری دریا و خشکی میرود
آن به مهر خانهشینی میدود
۱۳هر که را با مُرده سودایی بود
بر امید زندهسیمایی بود
۱۴آن دروگر روی آورده به چوب
بر امید خدمت مهروی خوب
۱۵بر امید زندهای کن اجتهاد
کاو نگردد بعدِ روزی دو جماد
۱۶مونسی مگزین خسی را از خسی
عاریت باشد درو آن مونسی
۱۷انس تو با مادر و بابا کجاست
گر به جز حق مونسانت را وفاست
۱۸انس تو با دایه و لالا چه شد
گر کسی شاید بغیر حق عضد
۱۹انس تو با شیر و با پستان نماند
نفرت تو از دبیرستان نماند
۲۰آن شعاعی بود بر دیوارشان
جانب خورشید وا رفت آن نشان
۲۱بر هر آن چیزی که افتد آن شعاع
تو بر آن هم عاشق آیی ای شجاع
۲۲عشق تو بر هر چه آن موجود بود
آن ز وصف حق زر اندود بود
۲۳چون زری با اصل رفت و مس بماند
طبع سیر آمد طلاق او براند
۲۴از زر اندود صفاتش پا بکش
از جهالت قلب را کم گوی خوَش
۲۵کان خوشی در قلبها عاریت است
زیر زینت مایهٔ بیزینت است
۲۶زر ز روی قلب در کان میرود
سوی آن کان رو تو هم کآن میرود
۲۷نور از دیوار تا خور میرود
تو بدان خور رو که در خور میرود
۲۸زین سپس بستان تو آب از آسمان
چون ندیدی تو وفا در ناودان
۲۹معدن دنبه نباشد دام گرگ
کی شناسد معدن آن گرگ سترگ
۳۰زر گمان بردند بسته در گره
میشتابیدند مغروران به ده
۳۱همچنین خندان و رقصان میشدند
سوی آن دولاب چرخی میزدند
۳۲چون همیدیدند مرغی میپرید
جانب ده صبر جامه میدرید
۳۳هر که میآمد ز ده از سوی او
بوسه میدادند خوش بر روی او
۳۴گر تو روی یار ما را دیدهای
پس تو جان را جان و ما را دیدهای
۳۵