خواجه در کار آمد و تجهیز ساخت
مرغ عزمش سوی ده اشتاب تاخت
۱اهل و فرزندان سفر را ساختند
رخت را بر گاوِ عزم انداختند
۲شادمانان و شتابان سوی ده
که بری خوردیم از ده مژده ده
۳مقصد ما را چراگاه خوشست
یار ما آنجا کریم و دلکشست
۴با هزاران آرزومان خوانده است
بهر ما غرس کرم بنشانده است
۵ما ذخیرهٔ دَه زمستانِ دراز
از برِ او سوی شهر آریم باز
۶بلک باغ ایثار راه ما کند
در میان جان خودمان جا کند
۷عجلوا اصحابنا کی تربحوا
عقل میگفت از درون لا تفرحوا
۸من رباح الله کونوا رابحین
ان ربی لا یحب الفرحین
۹افرحوا هونا بما آتاکم
کل آت مشغل الهاکم
۱۰شاد از وی شو مشو از غیر وی
او بهارست و دگرها ماه دی
۱۱هر چه غیر اوست استدراج تست
گرچه تخت و ملکت است و تاج تست
۱۲شاد از غم شو که غم دام لقاست
اندرین ره سوی پستی ارتقاست
۱۳غم یکی گنجیست و رنج تو چو کان
لیک کی در گیرد این در کودکان؟
۱۴کودکان چون نام بازی بشنوند
جمله با خر گور هم تگ میدوند
۱۵ای خران کور این سو دامهاست
در کمین این سوی خونآشامهاست
۱۶تیرها پران کمان پنهان ز غیب
بر جوانی میرسد صد تیر شیب
۱۷گام در صحرای دل باید نهاد
زانکه در صحرای گِل نبوَد گشاد
۱۸ایمنآباد است دل ای دوستان
چشمهها و گلستان در گلستان
۱۹عج الی القلب و سر یا ساریه
فیه اشجار و عین جاریه
۲۰دِه مرو دِه مرد را احمق کند
عقل را بی نور و بی رونق کند
۲۱قول پیغامبر شنو ای مجتبی
گورِ عقل آمد وطن در روستا
۲۲هر که در رُستا بود روزی و شام
تا به ماهی عقل او نبود تمام
۲۳تا به ماهی احمقی با او بوَد
از حشیش دِه جز اینها چهدْرَوَد؟
۲۴وانکه ماهی باشد اندر روستا
روزگاری باشدش جهل و عمی
۲۵دِه چه باشد؟ شیخ واصل ناشده
دست در تقلید و حجت در زده
۲۶پیشِ شهرِ عقلِ کلّی، این حواس
چون خرانِ چشمبسته در خراس
۲۷این رها کن صورت افسانه گیر
هِل تو دُردانه تو گندمدانه گیر
۲۸گر به دُر ره نیست هین بر میستان
گر بدان ره نیستت این سو بران
۲۹ظاهرش گیر ار چه ظاهر کژ پرد
عاقبت ظاهر سوی باطن برد
۳۰اولِ هر آدمی خود صورت است
بعد از آن جان کاو جمال سیرت است
۳۱اولِ هر میوه جز صورت کی است؟
بعد از آن لذت، که معنیِ وی است
۳۲اولاً خرگاه سازند و خرند
تُرک را زان پس به مهمان آورند
۳۳صورتت خرگاه دان معنیت تُرک
معنیت ملّاح دان صورت چو فُلک
۳۴بهر حق این را رها کن یک نفس
تا خر خواجه بجنباند جرس
۳۵