مرتضی را گفت روزی یک عنود
کو ز تعظیم خدا آگه نبود
۱بر سر بامی و قصری بس بلند
حفظ حق را واقفی ای هوشمند
۲گفت آری او حفیظست و غنی
هستی ما را ز طفلی و منی
۳گفت خود را اندر افکن هین ز بام
اعتمادی کن بحفظ حق تمام
۴تا یقین گردد مرا ایمان تو
و اعتقاد خوب با برهان تو
۵پس امیرش گفت خامش کن برو
تا نگردد جانت زین جرئت گرو
۶کی رسد مر بنده را که با خدا
آزمایش پیش آرد ز ابتلا
۷بنده را کی زهره باشد کز فضول
امتحان حق کند ای گیج گول
۸آن خدا را میرسد کو امتحان
پیش آرد هر دمی با بندگان
۹تا به ما ما را نماید آشکار
که چه داریم از عقیده در سرار
۱۰هیچ آدم گفت حق را که تو را
امتحان کردم درین جرم و خطا
۱۱تا ببینم غایت حلمت شها
اه کرا باشد مجال این کرا
۱۲عقل تو از بس که آمد خیرهسر
هست عذرت از گناه تو بتر
۱۳آنک او افراشت سقف آسمان
تو چه دانی کردن او را امتحان
۱۴ای ندانسته تو شر و خیر را
امتحان خود را کن آنگه غیر را
۱۵امتحان خود چو کردی ای فلان
فارغ آیی ز امتحان دیگران
۱۶چون بدانستی که شکردانهای
پس بدانی کاهل شکرخانهای
۱۷پس بدان بیامتحانی که اله
شکری نفرستدت ناجایگاه
۱۸این بدان بیامتحان از علم شاه
چون سری نفرستدت در پایگاه
۱۹هیچ عاقل افکند در ثمین
در میان مستراحی پر چمین
۲۰زانک گندم را حکیم آگهی
هیچ نفرستد به انبار کهی
۲۱شیخ را که پیشوا و رهبرست
گر مریدی امتحان کرد او خرست
۲۲امتحانش گر کنی در راه دین
هم تو گردی ممتحن ای بییقین
۲۳جرات و جهلت شود عریان و فاش
او برهنه کی شود زان افتتاش
۲۴گر بیاید ذره سنجد کوه را
بر درد زان که ترازوش ای فتی
۲۵کز قیاس خود ترازو میتند
مرد حق را در ترازو میکند
۲۶چون نگنجد او به میزان خرد
پس ترازوی خرد را بر درد
۲۷امتحان همچون تصرف دان درو
تو تصرف بر چنان شاهی مجو
۲۸چه تصرف کرد خواهد نقشها
بر چنان نقاش بهر ابتلا
۲۹امتحانی گر بدانست و بدید
نی که هم نقاش آن بر وی کشید
۳۰چه قدر باشد خود این صورت که بست
پیش صورتها که در علم ویست
۳۱وسوسهٔ این امتحان چون آمدت
بخت بد دان کآمد و گردن زدت
۳۲چون چنین وسواس دیدی زود زود
با خدا گرد و در آ اندر سجود
۳۳سجده گه را تر کن از اشک روان
کای خدا تو وا رهانم زین گمان
۳۴آن زمان کت امتحان مطلوب شد
مسجد دین تو پر خروب شد
۳۵