در جوابش بر گشاد آن یار لب
کز سوی ما روز سوی تست شب
۱حیلههای تیره اندر داوری
پیش بینایان چرا میآوری
۲هر چه در دل داری از مکر و رموز
پیش ما رسواست و پیدا همچو روز
۳گر بپوشیمش ز بندهپروری
تو چرا بیرویی از حد میبری
۴از پدر آموز که آدم در گناه
خوش فرود آمد به سوی پایگاه
۵چون بدید آن عالم الاسرار را
بر دو پا استاد استغفار را
۶بر سر خاکستر انده نشست
از بهانه شاخ تا شاخی نجست
۷ربنا انا ظلمنا گفت و بس
چونک جانداران بدید از پیش و پس
۸دید جانداران پنهان همچو جان
دورباش هر یکی تا آسمان
۹که هلا پیش سلیمان مور باش
تا بنشکافد ترا این دورباش
۱۰جز مقام راستی یک دم مهایست
هیچ لالا مرد را چون چشم نیست
۱۱کور اگر از پند پالوده شود
هر دمی او باز آلوده شود
۱۲آدما تو نیستی کور از نظر
لیک اذا جاء القضا عمی البصر
۱۳عمرها باید به نادر گاهگاه
تا که بینا از قضا افتد به چاه
۱۴کور را خود این قضا همراه اوست
که مرورا اوفتادن طبع و خوست
۱۵در حدث افتد نداند بوی چیست
از منست این بوی یا ز آلودگیست
۱۶ور کسی بر وی کند مشکی نثار
هم ز خود داند نه از احسان یار
۱۷پس دو چشم روشن ای صاحبنظر
مر ترا صد مادرست و صد پدر
۱۸خاصه چشم دل آن هفتاد توست
وین دو چشم حس خوشهچین اوست
۱۹ای دریغا رهزنان بنشستهاند
صد گره زیر زبانم بستهاند
۲۰پایبسته چون رود خوش راهوار
بس گران بندیست این معذور دار
۲۱این سخن اشکسته میآید دلا
کین سخن دُرَّستْ غیرت آسیا
۲۲در اگر چه خرد و اشکسته شود
توتیای دیدهٔ خسته شود
۲۳ای در از اشکست خود بر سر مزن
کز شکستن روشنی خواهی شدن
۲۴همچنین اشکسته بسته گفتنیست
حق کند آخر درستش کو غنیست
۲۵گندم ار بشکست و از هم در سکست
بر دکان آمد که نک نان درست
۲۶تو هم ای عاشق چو جرمت گشت فاش
آب و روغن ترک کن اشکسته باش
۲۷آنک فرزندان خاص آدماند
نفحهٔ انا ظلمنا میدمند
۲۸حاجت خود عرضه کن حجت مگو
همچو ابلیس لعین سخترو
۲۹سخترویی گر ورا شد عیبپوش
در ستیز و سخترویی رو بکوش
۳۰آن ابوجهل از پیمبر معجزی
خواست همچون کینهور ترکی غزی
۳۱لیک آن صدیق حق معجز نخواست
گفت این رو خود نگوید جز که راست
۳۲کی رسد همچون توی را کز منی
امتحان همچو من یاری کنی
۳۳