قصهٔ اصحاب ضروان خواندهای
پس چرا در حیلهجویی ماندهای
۱حیله میکردند کزدمنیش چند
که برند از روزی درویش چند
۲شب همه شب میسگالیدند مکر
روی در رو کرده چندین عمرو و بکر
۳خفیه میگفتند سرها آن بدان
تا نباید که خدا در یابد آن
۴با گِل انداینده اسگالید گِل
دست کاری میکند پنهان ز دل
۵گفت الا یعلم هواک من خلق
ان فی نجواک صدقا ام ملق
۶گفت یغفل عن ظعین قد غدا
من یعاین این مثواه غدا
۷اینما قد هبطا او صعدا
قد تولاه و احصی عددا
۸گوش را اکنون ز غفلت پاک کن
استماع هجر آن غمناک کن
۹آن زکاتی دان که غمگین را دهی
گوش را چون پیش دستانش نهی
۱۰بشنوی غمهای رنجوران دل
فاقهٔ جان شریف از آب و گل
۱۱خانهٔ پر دود دارد پر فنی
مر ورا بگشا ز اصغا روزنی
۱۲گوش تو او را چو راه دم شود
دود تلخ از خانهٔ او کم شود
۱۳غمگساری کن تو با ما ای روی
گر به سوی رب اعلی میروی
۱۴این تردد حبس و زندانی بود
که بنگذارد که جان سویی رود
۱۵این بدین سو آن بدان سو میکشد
هر یکی گویا منم راهِ رَشَد
۱۶این تردد عقبهٔ راه حقست
ای خنک آن را که پایش مطلقست
۱۷بیتردد میرود در راه راست
ره نمیدانی بجو گامش کجاست
۱۸گام آهو را بگیر و رو معاف
تا رسی از گام آهو تا به ناف
۱۹زین روش بر اوج انور میروی
ای برادر گر بر آذر میروی
۲۰نه ز دریا ترس نه از موج و کف
چون شنیدی تو خطاب لا تخف
۲۱لا تخف دان چونک خوفت داد حق
نان فرستد چون فرستادت طبق
۲۲خوف آن کس راست کاو را خوف نیست
غصه آن کس را کش اینجا طوف نیست
۲۳