یک امیری زان امیران پیش رفت
پیش آن قومِ وفا اندیش رفت
۱گفت اینک نایبِ آن مرد من
نایبِ عیسی منم اندر زَمَن
۲اینک این طومارْ برهانِ منست
کین نیابت بعد ازو آن منست
۳آن امیر دیگر آمد از کمین
دعوی او در خلافت بُد همین
۴از بغل او نیز طوماری نمود
تا برآمد هر دو را خشمِ جهود
۵آن امیرانِ دگر یکیک قطار
برکشیده تیغهای آبدار
۶هر یکی را تیغ و طوماری به دست
درهم افتادند چون پیلانِ مست
۷صد هزاران مردِ تَرسا کُشته شد
تا ز سَرهای بریده پُشته شد
۸خون روان شد همچو سیل از چپ و راست
کوه کوه اندر هوا زین گَردْ خاست
۹تخمهای فتنهها کو کِشته بود
آفت سَرهای ایشان گَشته بود
۱۰جوزها بشکست و آن کان مغز داشت
بَعد کُشتن روحِ پاکِ نغز داشت
۱۱کُشتن و مُردن که بر نقشِ تنست
چون انار و سیب را بشکَستنست
۱۲آنچ شیرینست او شد ناردانگ
وانک پوسیدهست نبود غیرِ بانگ
۱۳آنچ با معنیست خود پیدا شود
وانچ پوسیدهست او رسوا شود
۱۴رو بمعنی کوش ای صورتپرست
زانک معنی بر تنِ صورت پُرست
۱۵همنشین اهل معنی باش تا
هم عطا یابی و هم باشی فتیٰ
۱۶جان بیمعنی درین تن بیخلاف
هست همچون تیغ چوبین در غلاف
۱۷تا غلاف اندر بود باقیمتست
چون برون شد سوختن را آلتست
۱۸تیغ چوبین را مبَر در کارزار
بنگر اوّل تا نگردد کارْ زار
۱۹گر بود چوبین برو دیگر طلب
ور بود الماس پیش آ با طرب
۲۰تیغ در زرّادخانهٔ اولیاست
دیدن ایشان شما را کیمیاست
۲۱جمله دانایان همین گفته همین
هست دانا رحمةَ للعالمین
۲۲گر اناری میخری خندان بخَر
تا دهد خنده ز دانهٔ او خبر
۲۳ای مبارک خندهاش کو از دهان
مینماید دلْ چو دُرّ از دُرجِ جان
۲۴نامبارک خندهٔ آن لاله بود
کز دهانِ او سیاهی دل نمود
۲۵نارِ خندان باغ را خندان کند
صحبت مردانَت از مردان کند
۲۶گر تو سنگِ صَخره و مرمر شوی
چون به صاحب دل رسی گوهر شوی
۲۷مهرِ پاکان درمیان جان نشان
دل مده الّا به مِهر دلخوشان
۲۸کوی نومیدی مَرو اومیدهاست
سوی تاریکی مرو خورشیدهاست
۲۹دل ترا در کوی اهلِ دل کشد
تن ترا در حبس آب و گل کشد
۳۰هین غذای دل بِده از همدلی
رو بجو اقبال را از مُقبلی
۳۱