آنچنان که کاروانی میرسید
در دهی آمد دری را باز دید
۱آن یکی گفت اندرین برد العجوز
تا بیندازیم اینجا چند روز
۲بانگ آمد نه بینداز از برون
وانگهانی اندر آ تو اندرون
۳هم برون افکن هر آنچ افکندنیست
در میا با آن که این مجلس سنیست
۴بد هلال استاددل جانروشنی
سایس و بندهٔ امیری مؤمنی
۵سایسی کردی در آخر آن غلام
لیک سلطان سلاطین بنده نام
۶آن امیر از حال بنده بیخبر
که نبودش جز بلیسانه نظر
۷آب و گل میدید و در وی گنج نه
پنج و شش میدید و اصل پنج نه
۸رنگ طین پیدا و نور دین نهان
هر پیمبر این چنین بد در جهان
۹آن مناره دید و در وی مرغ نی
بر مناره شاهبازی پر فنی
۱۰وان دوم میدید مرغی پرزنی
لیک موی اندر دهان مرغ نی
۱۱وانک او ینظر به نور الله بود
هم ز مرغ و هم ز مو آگاه بود
۱۲گفت آخر چشم سوی موی نه
تا نبینی مو بنگشاید گره
۱۳آن یکی گل دید نقشین دو وحل
وآن دگر گل دید پر علم و عمل
۱۴تن مناره علم و طاعت همچو مرغ
خواه سیصد مرغگیر و یا دو مرغ
۱۵مرد اوسط مرغبین است او و بس
غیر مرغی مینبیند پیش و پس
۱۶موی آن نوری ست پنهان آن مرغ
که بدان پاینده باشد جان مرغ
۱۷مرغ ، کان موی است در منقار او / هیچ عاریت نباشد ، کار او
۱۸علم او از جان او جوشد مدام
پیش او نه مستعار آمد نه وام
۱۹