گفت خرگوش الامان عذریم هست
گر دهد عفو خداوندیت دست
۱گفت چه عذرْ ای قصورِ ابلهان
این زمان آیند در پیش شهان
۲مرغِ بیوقتی سرت باید بُرید
عذرِ احمق را نمیشاید شنید
۳عذرِ احمق بدتر از جُرمش بود
عذرِ نادان زهرِ هر دانش بود
۴عذرت ای خرگوشِ از دانش تهی
من نه خرگوشم که در گوشم نهی
۵گفت ای شه ناکسی را کس شمار
عذر اِستم دیدهای را گوش دار
۶خاص از بهر زَکات جاه خود
گمرهی را تو مَران از راه خود
۷بحر کو آبی به هر جو میدهد
هر خسی را بر سَر و رو مینهد
۸کَم نخواهد گشت دریا زین کرم
از کرم دریا نگردد بیش و کَم
۹گفت دارم من کرم بر جای او
جامهٔ هر کس بُرم بالای او
۱۰گفت بشنو گر نباشم جای لطف
سر نهادم پیش اژدرهای عُنف
۱۱من به وقت چاشت در راه آمدم
با رفیق خود سوی شاه آمدم
۱۲با من از بهر تو خرگوشی دگر
جُفت و همره کرده بودند آن نفر
۱۳شیری اندر راه قصد بنده کرد
قصدِ هر دو همرهِ آینده کرد
۱۴گفتمش ما بندهٔ شاهنشهیم
خواجهتاشانِ کِهِ آن درگهیم
۱۵گفت شاهنشه کی باشد شرم دار
پیش من تو یاد هر ناکس میار
۱۶هم ترا و هم شهت را بَردَرم
گر تو با یارت بگردید از درم
۱۷گفتمش بگذار تا بارِ دگر
روی شه بینم برم از تو خبر
۱۸گفت همره را گِرو نِه پیش من
ور نه قربانی تو اندر کیش من
۱۹لابه کردیمش بسی سودی نکرد
یار من بستد مرا بگذاشت فَرد
۲۰یارم از زفتی دو چندان بُد که من
هم به لطف و هم به خوبی هم به تن
۲۱بعد ازین زان شیر این رَه بسته شد
حال ما این بود و با تو گفته شد
۲۲از وظیفه بعد ازین اومید بُر
حق همی گویم ترا والحقُّ مُرّ
۲۳گر وظیفه بایدت ره پاک کن
هین بیا و دفع آن بیباک کن
۲۴