چونک صانع خواست ایجاد بشر
از برای ابتلای خیر و شر
۱جبرئیل صدق را فرمود رو
مشت خاکی از زمین بستان گرو
۲او میان بست و بیامد تا زمین
تا گزارد امر ربالعالمین
۳دست سوی خاک برد آن مؤتمر
خاک خود را در کشید و شد حذر
۴پس زبان بگشاد خاک و لابه کرد
کز برای حرمت خلاق فرد
۵ترک من گو و برو جانم ببخش
رو بتاب از من عنان خنگ رخش
۶در کشاکشهای تکلیف و خطر
بهر لله هل مرا اندر مبر
۷بهر آن لطفی که حقت بر گزید
کرد بر تو علم لوح کل پدید
۸تا ملایک را معلم آمدی
دایما با حق مکلم آمدی
۹که سفیر انبیا خواهی بدن
تو حیات جان وحیی نی بدن
۱۰بر سرافیلت فضیلت بود از آن
کو حیات تن بود تو آن جان
۱۱بانگ صورش نشات تنها بود
نفخ تو نشو دل یکتا بود
۱۲جان جان تن حیات دل بود
پس ز دادش داد تو فاضل بود
۱۳باز میکائیل رزق تن دهد
سعی تو رزق دل روشن دهد
۱۴او بداد کیل پر کردست ذیل
داد رزق تو نمیگنجد به کیل
۱۵هم ز عزرائیل با قهر و عطب
تو بهی چون سبق رحمت بر غضب
۱۶حامل عرش این چهارند و تو شاه
بهترین هر چهاری ز انتباه
۱۷روز محشر هشت بینی حاملانش
هم تو باشی افضل هشت آن زمانش
۱۸همچنین برمیشمرد و میگریست
بوی میبرد او کزین مقصود چیست
۱۹معدن شرم و حیا بد جبرئیل
بست آن سوگندها بر وی سبیل
۲۰بس که لابه کردش و سوگند داد
بازگشت و گفت یا رب العباد
۲۱که نبودم من به کارت سرسری
لیک زانچ رفت تو داناتری
۲۲گفت نامی که ز هولش ای بصیر
هفت گردون باز ماند از مسیر
۲۳شرمم آمد گشتم از نامت خجل
ورنه آسانست نقل مشت گل
۲۴که تو زوری دادهای املاک را
که بدرانند این افلاک را
۲۵