چارهٔ آن دل عطای مبدلیست
داد او را قابلیت شرط نیست
۱بلک شرط قابلیت داد اوست
داد لُبّ و قابلیت هست پوست
۲اینک موسی را عصا ثعبان شود
همچو خورشیدی کفش رخشان شود
۳صد هزاران معجزات انبیا
کآن نگنجد در ضمیر و عقل ما
۴نیست، از اسباب تصریف خداست
نیستها را قابلیت از کجاست
۵قابلی گر شرط فعل حق بدی
هیچ معدومی به هستی نامدی
۶سنتی بنهاد و اسباب و طُرُق
طالبان را زیر این ازرق تُتُق
۷بیشتر احوال بر سنت رود
گاه قدرت خارق سنّت شود
۸سنت و عادت نهاده با مزه
باز کرده خَرْقِ عادت معجزه
۹بیسبب گر عز به ما موصول نیست
قدرت از عزلِ سبب معزول نیست
۱۰ای گرفتار سبب بیرون مپر
لیک عزل آن مسبب ظن مبر
۱۱هرچه خواهد آن مسبب آورد
قدرت مطلق سببها بَرْدَرَد
۱۲لیک اغلب بر سبب راند نَفاد
تا بداند طالبی جستن مراد
۱۳چون سبب نبود چه ره جوید مرید
پس سبب در راه میباید بدید
۱۴این سببها بر نظرها پردههاست
که نه هر دیدار صنعش را سزاست
۱۵دیدهای باید سبب سوراخ کن
تا حجب را بَرکَنَد از بیخ و بن
۱۶تا مسبب بیند اندر لامکان
هرزه داند جهد و اکساب و دکان
۱۷از مسبب میرسد هر خیر و شر
نیست اسباب و وسایط ای پدر
۱۸جز خیالی منعقد بر شاهراه
تا بماند دور غفلت چند گاه
۱۹