گفت موسی سحر هم حیرانکنیست
چون کنم کین خلق را تمییز نیست
۱گفت حق تمییز را پیدا کنم
عقل بیتمییز را بینا کنم
۲گرچه چون دریا برآوردند کف
موسیا تو غالب آیی لا تخف
۳بود اندر عهد خود سحر افتخار
چون عصا شد مار آنها گشت عار
۴هر کسی را دعوی حسن و نمک
سنگ مرگ آمد نمکها را محک
۵سحر رفت و معجزهٔ موسی گذشت
هر دو را از بام بود افتاد طشت
۶بانگ طشت سحر جز لعنت چه ماند
بانگ طشت دین به جز رفعت چه ماند
۷چون محک پنهان شدست از مرد و زن
در صف آ ای قلب و اکنون لاف زن
۸وقت لافستت محک چون غایبست
میبرندت از عزیزی دست دست
۹قلب میگوید ز نخوت هر دمم
ای زر خالص من از تو کی کمم
۱۰زر همیگوید بلی ای خواجهتاش
لیک میآید محک آماده باش
۱۱مرگ تن هدیهست بر اصحاب راز
زر خالص را چه نقصانست گاز
۱۲قلب اگر در خویش آخربین بدی
آن سیه که آخر شد او اول شدی
۱۳چون شدی اول سیه اندر لقا
دور بودی از نفاق و از شقا
۱۴کیمیای فضل را طالب بدی
عقل او بر زرق او غالب بدی
۱۵چون شکستهدل شدی از حال خویش
جابر اشکستگان دیدی به پیش
۱۶عاقبت را دید و او اشکسته شد
از شکستهبند در دم بسته شد
۱۷فضل مسها را سوی اکسیر راند
آن زراندود از کرم محروم ماند
۱۸ای زراندوده مکن دعوی ببین
که نماند مشتریت اعمی چنین
۱۹نور محشر چشمشان بینا کند
چشم بندی ترا رسوا کند
۲۰بنگر آنها را که آخر دیدهاند
حسرت جانها و رشک دیدهاند
۲۱بنگر آنها را که حالی دیدهاند
سر فاسد ز اصل سر ببریدهاند
۲۲پیش حالیبین که در جهلست و شک
صبح صادق صبح کاذب هر دو یک
۲۳صبح کاذب صد هزاران کاروان
داد بر باد هلاکت ای جوان
۲۴نیست نقدی کش غلطانداز نیست
وای آن جان کش محک و گاز نیست
۲۵