گفت ما اول فرشته بودهایم
راه طاعت را بجان پیمودهایم
۱سالکان راه را محرم بدیم
ساکنان عرش را همدم بدیم
۲پیشهٔ اول کجا از دل رود
مهر اول کی ز دل بیرون شود
۳در سفر گر روم بینی یا ختن
از دل تو کی رود حب الوطن
۴ما هم از مستان این می بودهایم
عاشقان درگه وی بودهایم
۵ناف ما بر مهر او ببریدهاند
عشق او در جان ما کاریدهاند
۶روز نیکو دیدهایم از روزگار
آب رحمت خوردهایم اندر بهار
۷نی که ما را دست فضلش کاشتست
از عدم ما را نه او بر داشتست
۸ای بسا کز وی نوازش دیدهایم
در گلستان رضا گردیدهایم
۹بر سر ما دست رحمت مینهاد
چشمههای لطف از ما میگشاد
۱۰وقت طفلیام که بودم شیرجو
گاهوارم را کی جنبانید او
۱۱از کی خوردم شیر غیر شیر او
کی مرا پرورد جز تدبیر او
۱۲خوی کان با شیر رفت اندر وجود
کی توان آن را ز مردم واگشود
۱۳گر عتابی کرد دریای کرم
بسته کی گردند درهای کرم
۱۴اصل نقدش داد و لطف و بخششست
قهر بر وی چون غباری از غشست
۱۵از برای لطف عالم را بساخت
ذرهها را آفتاب او نواخت
۱۶فرقت از قهرش اگر آبستنست
بهر قدر وصل او دانستنست
۱۷تا دهد جان را فراقش گوشمال
جان بداند قدر ایام وصال
۱۸گفت پیغامبر که حق فرموده است
قصد من از خلق احسان بوده است
۱۹آفریدم تا ز من سودی کنند
تا ز شهدم دستآلودی کنند
۲۰نه برای آنک تا سودی کنم
وز برهنه من قبایی بر کنم
۲۱چند روزی که ز پیشم راندهست
چشم من در روی خوبش ماندهست
۲۲کز چنان رویی چنین قهر ای عجب
هر کسی مشغول گشته در سبب
۲۳من سبب را ننگرم کان حادثست
زانک حادث حادثی را باعثست
۲۴لطف سابق را نظاره میکنم
هرچه آن حادث دو پاره میکنم
۲۵ترک سجده از حسد گیرم که بود
آن حسد از عشق خیزد نه از جحود
۲۶هر حسد از دوستی خیزد یقین
که شود با دوست غیری همنشین
۲۷هست شرط دوستی غیرتپزی
همچو شرط عطسه گفتن دیر زی
۲۸چونک بر نطعش جز این بازی نبود
گفت بازی کن چه دانم در فزود
۲۹آن یکی بازی که بد من باختم
خویشتن را در بلا انداختم
۳۰در بلا هم میچشم لذات او
مات اویم مات اویم مات او
۳۱چون رهاند خویشتن را ای سره
هیچ کس در شش جهت از ششدره
۳۲جزو شش از کل شش چون وا رهد
خاصه که بی چون مرورا کژ نهد
۳۳هر که در شش او درون آتشست
اوش برهاند که خلاق ششست
۳۴خود اگر کفرست و گر ایمان او
دستباف حضرتست و آن او
۳۵