یک نظر قانع مشو زین سقف نور
بارها بنگر ببین هل من فطور
۱چونک گفتت کاندرین سقف نکو
بارها بنگر چو مرد عیبجو
۲پس زمین تیره را دانی که چند
دیدن و تمییز باید در پسند
۳تا بپالاییم صافان را ز درد
چند باید عقل ما را رنج برد
۴امتحانهای زمستان و خزان
تاب تابستان بهار همچو جان
۵بادها و ابرها و برقها
تا پدید آرد عوارض فرقها
۶تا برون آرد زمین خاکرنگ
هرچه اندر جیب دارد لعل و سنگ
۷هرچه دزدیدهست این خاک دژم
از خزانهٔ حق و دریای کرم
۸شحنهٔ تقدیر گوید راست گو
آنچ بردی شرح وا ده مو به مو
۹دزد یعنی خاک گوید هیچ هیچ
شحنه او را در کشد در پیچ پیچ
۱۰شحنه گاهش لطف گوید چون شکر
گه بر آویزد کند هر چه بتر
۱۱تا میان قهر و لطف آن خفیهها
ظاهر آید ز آتش خوف و رجا
۱۲آن بهاران لطف شحنهٔ کبریاست
و آن خزان تهدید و تخویف خداست
۱۳و آن زمستان چارمیخ معنوی
تا تو ای دزد خفی ظاهر شوی
۱۴پس مجاهد را زمانی بسط دل
یک زمانی قبض و درد و غش و غل
۱۵زانک این آب و گلی کابدان ماست
منکر و دزد ضیای جانهاست
۱۶حق تعالی گرم و سرد و رنج و درد
بر تن ما مینهد ای شیرمرد
۱۷خوف و جوع و نقص اموال و بدن
جمله بهر نقد جان ظاهر شدن
۱۸این وعید و وعدهها انگیختست
بهر این نیک و بدی کآمیختست
۱۹چونک حق و باطلی آمیختند
نقد و قلب اندر حرمدان ریختند
۲۰پس محک میبایدش بگزیدهای
در حقایق امتحانها دیدهای
۲۱تا شود فاروق این تزویرها
تا بود دستور این تدبیرها
۲۲شیر ده ای مادر موسی ورا
واندر آب افکن میندیش از بلا
۲۳هر که در روز الست آن شیر خورد
همچو موسی شیر را تمییز کرد
۲۴گر تو بر تمییز طفلت مولعی
این زمان یا ام موسی ارضعی
۲۵تا ببیند طعم شیر مادرش
تا فرو ناید بدایهٔ بد سرش
۲۶