یک عرابی بار کرده اشتری
دو جوال زفت از دانه پری
۱او نشسته بر سر هر دو جوال
یک حدیثانداز کرد او را سؤال
۲از وطن پرسید و آوردش بگفت
واندر آن پرسش بسی درها بسفت
۳بعد از آن گفتش که این هر دو جوال
چیست آکنده بگو مصدوق حال
۴گفت اندر یک جوالم گندمست
در دگر ریگی نه قوت مردمست
۵گفت تو چون بار کردی این رمال
گفت تا تنها نماند آن جوال
۶گفت نیم گندم آن تنگ را
در دگر ریز از پی فرهنگ را
۷تا سبک گردد جوال و هم شتر
گفت شاباش ای حکیم اهل و حر
۸این چنین فکر دقیق و رای خوب
تو چنین عریان پیاده در لغوب
۹رحمش آمد بر حکیم و عزم کرد
کش بر اشتر بر نشاند نیکمرد
۱۰باز گفتش ای حکیم خوشسخن
شمهای از حال خود هم شرح کن
۱۱این چنین عقل و کفایت که توراست
تو وزیری یا شهی بر گوی راست
۱۲گفت این هر دو نیم از عامهام
بنگر اندر حال و اندر جامهام
۱۳گفت اشتر چند داری چند گاو
گفت نه این و نه آن ما را مکاو
۱۴گفت رختت چیست باری در دکان
گفت ما را کو دکان و کو مکان
۱۵گفت پس از نقد پرسم نقد چند
که توی تنهارو و محبوبپند
۱۶کیمیای مس عالم با تو است
عقل و دانش را گهر توبرتو است
۱۷گفت والله نیست یا وجه العرب
در همه ملکم وجوه قوت شب
۱۸پا برهنه تن برهنه میدوم
هر که نانی میدهد آنجا روم
۱۹مر مرا زین حکمت و فضل و هنر
نیست حاصل جز خیال و درد سر
۲۰پس عرب گفتش که رو دور از برم
تا نبارد شومی تو بر سرم
۲۱دور بر آن حکمت شومت ز من
نطق تو شومست بر اهل زمن
۲۲یا تو آن سو رو من این سو میدوم
ور تو را ره پیش من وا پس روم
۲۳یک جوالم گندم و دیگر ز ریگ
به بود زین حیلههای مردهریگ
۲۴احمقیام بس مبارک احمقیست
که دلم با برگ و جانم متقیست
۲۵گر تو خواهی کت شقاوت کم شود
جهد کن تا از تو حکمت کم شود
۲۶حکمتی کز طبع زاید وز خیال
حکمتی بی فیض نور ذوالجلال
۲۷حکمت دنیا فزاید ظن و شک
حکمت دینی پرد فوق فلک
۲۸زوبعان زیرک آخر زمان
بر فزوده خویش بر پیشینیان
۲۹حیلهآموزان جگرها سوخته
فعلها و مکرها آموخته
۳۰صبر و ایثار و سخای نفس و جود
باد داده کان بود اکسیر سود
۳۱فکر آن باشد که بگشاید رهی
راه آن باشد که پیش آید شهی
۳۲شاه آن باشد که از خود شه بود
نه به مخزنها و لشکر شه شود
۳۳تا بماند شاهی او سرمدی
همچو عز ملک دین احمدی
۳۴