آن شنیدی تو که در هندوستان
دید دانایی، گروهی دوستان
۱گُرْسنه مانده شده بیبرگ و عور
میرسیدند از سفر از راه دور
۲مهرِ داناییش جوشید و بگفت
خوش سلامیشان و چون گلبن شکفت
۳گفت دانم کز تجوع وز خلا
جمع آمد رنجتان زین کربلا
۴لیک الله الله ای قومِ جلیل
تا نباشد خوردتان، فرزندِ پیل
۵پیل هست این سو که اکنون میروید
پیلزاده مشکرید و بشنوید
۶پیلبچگانند اندر راهتان
صید ایشان هست بس دلخواهتان
۷بس ضعیفاند و لطیف و بس سمین
لیک مادر هست طالب در کمین
۸از پی فرزند صد فرسنگ راه
او بگردد در حنین و آه آه
۹آتش و دود آید از خرطومِ او
الحذر زان کودکِ مرحومِ او
۱۰اولیا اطفال حقاند ای پسر
غایبی و حاضری بس با خبر
۱۱غایبی مندیش از نقصانشان
کاو کشد کین از برای جانشان
۱۲گفت: اطفال مناند این اولیا
در غریبی فرد، از کار و کیا
۱۳از برای امتحان، خوار و یتیم
لیک اندر سِر، منم یار و ندیم
۱۴پشتدارِ جمله عصمتهای من
گوییا هستند خود، اجزای من
۱۵هان و هان این دلقپوشانِ مناند
صد هزار اندر هزار و یک تناند
۱۶ورنه کی کردی به یک چوبی هنر
موسییی، فرعون را زیر و زِبَر؟
۱۷ورنه کی کردی به یک نفرینِ بد
نوح، شرق و غرب را غرقاب خوَد؟
۱۸برنَکَندی یک دعای لوطِ راد
جمله شهرستانشان را بیمراد
۱۹گشت شهرستان چون فردوسشان
دجلهٔ آب سیه، رو بین نشان
۲۰سوی شامست این نشان و این خبر
در ره قدسش ببینی در گذر
۲۱صد هزاران ز انبیای حقپرست
خود بههر قرنی سیاستها بهدست
۲۲گر بگویم وین بیان افزون شود
خود، جگر چِبْوَد که کُهها خون شود
۲۳خون شود کُهها و باز آن بِفْسُرد
تو نبینی خونشدن، کوری و رد
۲۴طرفه کوری دوربینِ تیزچشم
لیک از اُشتُر نبیند غیرِ پشم
۲۵مو به مو بیند ز صرفه حرص انس
رقصِ بیمقصود دارد همچو خرس
۲۶رقص آنجا کن که خود را بشکنی
پنبه را از ریشِ شهوت بَرکَنی
۲۷رقص و جولان بر سرِ میدان کنند
رقص اندر خونِ خود مردان کنند
۲۸چون رهند از دستِ خود دستی زنند
چون جهند از نقصِ خود رقصی کنند
۲۹مطربانْشان از درون، دف میزنند
بحرها در شورشان کف میزنند
۳۰تو نبینی لیک بهرِ گوششان
برگها بر شاخها هم کفزنان
۳۱تو نبینی برگها را کفزدن
گوشِ دل باید نه این گوشِ بدن
۳۲گوشِ سَر بَربَند از هَزْل و دروغ
تا ببینی شهرِ جانِ بافروغ
۳۳سر کشد گوشِ محمد در سخن
کش بگوید در نبی حق هو اذن
۳۴سربهسر، گوشست و چشم است این نبی
تازه زو ما مرضعست او، ما صبی
۳۵این سخن، پایان ندارد باز ران
سوی اهلِ پیل و بر آغاز ران
۳۶