آنک فرمودست او اندر خطاب
کره و مادر همیخوردند آب
۱میشخولیدند هر دم آن نفر
بهر اسپان که هلا هین آب خور
۲آن شخولیدن به کره میرسید
سر همی بر داشت و از خور میرمید
۳مادرش پرسید کای کره چرا
میرمی هر ساعتی زین استقا
۴گفت کره میشخولند این گروه
ز اتفاق بانگشان دارم شکوه
۵پس دلم میلرزد از جا میرود
ز اتفاق نعره خوفم میرسد
۶گفت مادر تا جهان بودست ازین
کارافزایان بدند اندر زمین
۷هین تو کار خویش کن ای ارجمند
زود کایشان ریش خود بر میکنند
۸وقت تنگ و میرود آب فراخ
پیش از آن کز هجر گردی شاخ شاخ
۹شهره کاریزیست پر آب حیات
آب کش تا بر دمد از تو نبات
۱۰آب خضر از جوی نطق اولیا
میخوریم ای تشنهٔ غافل بیا
۱۱گر نبینی آب کورانه بفن
سوی جو آور سبو در جوی زن
۱۲چون شنیدی کاندرین جو آب هست
کور را تقلید باید کار بست
۱۳جو فرو بر مشک آباندیش را
تا گران بینی تو مشک خویش را
۱۴چون گران دیدی شوی تو مستدل
رست از تقلید خشک آنگاه دل
۱۵گر نبیند کور آب جو عیان
لیک داند چون سبو بیند گران
۱۶که ز جو اندر سبو آبی برفت
کین سبک بود و گران شد ز آب و زفت
۱۷زانک هر بادی مرا در میربود
باد مینربایدم ثقلم فزود
۱۸مر سفیهان را رباید هر هوا
زانک نبودشان گرانی قوی
۱۹کشتی بیلنگر آمد مرد شر
که ز باد کژ نیابد او حذر
۲۰لنگر عقلست عاقل را امان
لنگری در یوزه کن از عاقلان
۲۱او مددهای خرد چون در ربود
از خزینه دُرّ آن دریای جود
۲۲زین چنین امداد دل پر فن شود
بجهد از دل چشم هم روشن شود
۲۳زانک نور از دل برین دیده نشست
تا چو دل شد دیدهٔ تو عاطلست
۲۴دل چو بر انوار عقلی نیز زد
زان نصیبی هم بدو دیده دهد
۲۵پس بدان کاب مبارک ز آسمان
وحی دلها باشد و صدق بیان
۲۶ما چو آن کره هم آب جو خوریم
سوی آن وسواس طاعن ننگریم
۲۷پیرو پیغمبرانی ره سپر
طعنهٔ خلقان همه بادی شمر
۲۸آن خداوندان که ره طی کردهاند
گوش فا بانگ سگان کی کردهاند
۲۹