بشنو اکنون قصهٔ آن بانگ سخت
که نرفت از جا بدان آن نیکبخت
۱گفت چون ترسم چو هست این طبل عید
تا دهل ترسد که زخم او را رسید
۲ای دهلهای تهی بی قلوب
قسمتان از عید جان شد زخم چوب
۳شد قیامت عید و بیدینان دهل
ما چو اهل عید خندان همچو گل
۴بشنو اکنون این دهل چون بانگ زد
دیگ دولتبا چگونه میپزد
۵چونک بشنود آن دهل آن مرد دید
گفت چون ترسد دلم از طبل عید
۶گفت با خود هین ملرزان دل کزین
مرد جان بددلان بییقین
۷وقت آن آمد که حیدروار من
ملک گیرم یا بپردازم بدن
۸بر جهید و بانگ بر زد کای کیا
حاضرم اینک اگر مردی بیا
۹در زمان بشکست ز آواز آن طلسم
زر همیریزید هر سو قسم قسم
۱۰ریخت چند این زر که ترسید آن پسر
تا نگیرد زر ز پری راه در
۱۱بعد از آن برخاست آن شیر عتید
تا سحرگه زر به بیرون میکشید
۱۲دفن میکرد و همی آمد بزر
با جوال و توبره بار دگر
۱۳گنجها بنهاد آن جانباز از آن
کوری ترسانی واپس خزان
۱۴این زر ظاهر بخاطر آمدست
در دل هر کور دور زرپرست
۱۵کودکان اسفالها را بشکنند
نام زر بنهند و در دامن کنند
۱۶اندر آن بازی چو گویی نام زر
آن کند در خاطر کودک گذر
۱۷بل زر مضروب ضرب ایزدی
کو نگردد کاسد آمد سرمدی
۱۸آن زری کین زر از آن زر تاب یافت
گوهر و تابندگی و آب یافت
۱۹آن زری که دل ازو گردد غنی
غالب آید بر قمر در روشنی
۲۰شمع بود آن مسجد و پروانه او
خویشتن در باخت آن پروانهخو
۲۱پر بسوخت او را ولیکن ساختش
بس مبارک آمد آن انداختش
۲۲همچو موسی بود آن مسعودبخت
کاتشی دید او به سوی آن درخت
۲۳چون عنایتها برو موفور بود
نار میپنداشت و خود آن نور بود
۲۴مرد حق را چون ببینی ای پسر
تو گمان داری برو نار بشر
۲۵تو ز خود میآیی و آن در تو است
نار و خار ظن باطل این سو است
۲۶او درخت موسی است و پر ضیا
نور خوان نارش مخوان باری بیا
۲۷نه فطام این جهان ناری نمود
سالکان رفتند و آن خود نور بود
۲۸پس بدان که شمع دین بر میشود
این نه همچون شمع آتشها بود
۲۹این نماید نور و سوزد یار را
و آن بصورت نار و گل زوار را
۳۰این چو سازنده ولی سوزندهای
و آن گه وصلت دل افروزندهای
۳۱شکل شعلهٔ نور پاک سازوار
حاضران را نور و دوران را چو نار
۳۲