تو چو عزم دین کنی با اجتهاد
دیو بانگت بر زند اندر نهاد
۱که مرو زان سو بیندیش ای غوی
که اسیر رنج و درویشی شوی
۲بینوا گردی ز یاران وابری
خوار گردی و پشیمانی خوری
۳تو ز بیم بانگ آن دیو لعین
وا گریزی در ضلالت از یقین
۴که هلا فردا و پس فردا مراست
راه دین پویم که مهلت پیش ماست
۵مرگ بینی باز کو از چپ و راست
میکشد همسایه را تا بانگ خاست
۶باز عزم دین کنی از بیم جان
مرد سازی خویشتن را یک زمان
۷پس سلح بر بندی از علم و حکم
که من از خوفی نیارم پای کم
۸باز بانگی بر زند بر تو ز مکر
که بترس و باز گرد از تیغ فقر
۹باز بگریزی ز راه روشنی
آن سلاح علم و فن را بفکنی
۱۰سالها او را به بانگی بندهای
در چنین ظلمت نمد افکندهای
۱۱هیبت بانگ شیاطین خلق را
بند کردست و گرفته حلق را
۱۲تا چنان نومید شد جانشان ز نور
که روان کافران ز اهل قبور
۱۳این شکوه بانگ آن ملعون بود
هیبت بانگ خدایی چون بود
۱۴هیبت بازست بر کبک نجیب
مر مگس را نیست زان هیبت نصیب
۱۵زانک نبود باز صیاد مگس
عنکبوتان می مگس گیرند و بس
۱۶عنکبوت دیو بر چون تو ذباب
کر و فر دارد نه بر کبک و عقاب
۱۷بانگ دیوان گلهبان اشقیاست
بانگ سلطان پاسبان اولیاست
۱۸تا نیامیزد بدین دو بانگ دور
قطرهای از بحر خوش با بحر شور
۱۹