آن یکی در عهد داوود نبی
نزد هر دانا و پیش هر غبی
۱این دعا میکرد دایم کای خدا
ثروتی بی رنج روزی کن مرا
۲چون مرا تو آفریدی کاهلی
زخمخواری سستجنبی منبلی
۳بر خران پشتریش بیمراد
بار اسپان و استران نتوان نهاد
۴کاهلم چون آفریدی ای ملی
روزیم ده هم ز راه کاهلی
۵کاهلم من سایه خسپم در وجود
خفتم اندر سایهٔ این فضل و جود
۶کاهلان و سایهخسپان را مگر
روزیی بنوشتهای نوعی دگر
۷هر که را پایست جوید روزیی
هر که را پا نیست کن دلسوزیی
۸رزق را میران به سوی آن حزین
ابر را باران به سوی هر زمین
۹چون زمین را پا نباشد جود تو
ابر را راند به سوی او دوتو
۱۰طفل را چون پا نباشد مادرش
آید و ریزد وظیفه بر سرش
۱۱روزیی خواهم بهناگه بی تعب
که ندارم من ز کوشش جز طلب
۱۲مدت بسیار میکرد این دعا
روز تا شب، شب همه شب تا ضحی
۱۳خلق میخندید بر گفتار او
بر طمعخامی و بر بیگار او
۱۴که چه میگوید عجب این سستریش
یا کسی دادست بنگ بیهشیش
۱۵راهِ روزی کسب و رنجست و تعب
هر کسی را پیشهای داد و طلب
۱۶اطلبوا الارزاق فی اسبابها
ادخلو الاوطان من ابوابها
۱۷شاه و سلطان و رسول حق کنون
هست داود نبی ذو فنون
۱۸با چنان عزی و نازی کاندروست
که گزیدستش عنایتهای دوست
۱۹معجزاتش بی شمار و بی عدد
موج بخشایش مدد اندر مدد
۲۰هیچ کس را خود ز آدم تا کنون
کی بدست آواز صد چون ارغنون
۲۱که بهر وعظی بمیراند دویست
آدمی را صوت خوبش کرد نیست
۲۲شیر و آهو جمع گردد آن زمان
سوی تذکیرش مغفل این از آن
۲۳کوه و مرغان همرسایل با دمش
هردو اندر وقت دعوت محرمش
۲۴این و صد چندین مرورا معجزات
نور رویش بیجهات و در جهات
۲۵با همه تمکین خدا روزی او
کرده باشد بسته اندر جست و جو
۲۶بی زرهبافی و رنجی روزیش
مینیاید با همه پیروزیش
۲۷این چنین مخذول واپس ماندهای
خانه کندهٔ دون و گردونراندهای
۲۸این چنین مدبر همی خواهد که زود
بی تجارت پر کند دامن ز سود
۲۹این چنین گیجی بیامد در میان
که بر آیم بر فلک بی نردبان
۳۰این همیگفتش بتسخر رو بگیر
که رسیدت روزی و آمد بشیر
۳۱و آن همی خندید ما را هم بده
زانچ یابی هدیهای سالار ده
۳۲او ازین تشنیع مردم وین فسوس
کم نمیکرد از دعا و چاپلوس
۳۳تا که شد در شهر معروف و شهیر
کو ز انبان تهی جوید پنیر
۳۴شد مثل در خامطبعی آن گدا
او ازین خواهش نمیآمد جدا
۳۵