بیست از دزدان بدند آنجا و بیش
بخش میکردند مسروقات خویش
۱شحنه را غماز آگه کرده بود
مردم شحنه بر افتادند زود
۲هم بدانجا پای چپ و دست راست
جمله را ببرید و غوغایی بخاست
۳دست زاهد هم بریده شد غلط
پاش را میخواست هم کردن سقط
۴در زمان آمد سواری بس گزین
بانگ بر زد بر عوان کای سگ ببین
۵این فلان شیخست از ابدال خدا
دست او را تو چرا کردی جدا
۶آن عوان بدرید جامه تیز رفت
پیش شحنه داد آگاهیش تفت
۷شحنه آمد پا برهنه عذرخواه
که ندانستم خدا بر من گواه
۸هین بحل کن مر مرا زین کار زشت
ای کریم و سرور اهل بهشت
۹گفت میدانم سبب این نیش را
میشناسم من گناه خویش را
۱۰من شکستم حرمت ایمان او
پس یمینم برد دادستان او
۱۱من شکستم عهد و دانستم بَدست
تا رسید آن شومی جرات بِهدَست
۱۲دست ما و پای ما و مغز و پوست
باد ای والی فدای حکم دوست
۱۳قسم من بود این تو را کردم حلال
تو ندانستی تو را نبود وبال
۱۴و آنک او دانست او فرمانرواست
با خدا سامانِ پیچیدن کجاست
۱۵ای بسا مرغی پریده دانهجو
که بریده حلق او هم حلق او
۱۶ای بسا مرغی ز معده وز مغص
بر کنار بام محبوس قفس
۱۷ای بسا ماهی در آب دوردست
گشته از حرص گلو ماخوذ شست
۱۸ای بسا مستور در پرده بده
شومی فرج و گلو رسوا شده
۱۹ای بسا قاضی حبر نیکخو
از گلو و رشوتی او زردرو
۲۰بلک در هاروت و ماروت آن شراب
از عروج چرخشان شد سد باب
۲۱بایزید از بهر این کرد احتراز
دید در خود کاهلی اندر نماز
۲۲از سبب اندیشه کرد آن ذو لباب
دید علت خوردن بسیار از آب
۲۳گفت تا سالی نخواهم خورد آب
آنچنان کرد و خدایش داد تاب
۲۴این کمینه جهد او بد بهر دین
گشت او سلطان و قطب العارفین
۲۵چون بریده شد برای حلق دست
مرد زاهد را دَرِ شکوی ببست
۲۶شیخ اقطع گشت نامش پیش خلق
کرد معروفش بدین آفات حلق
۲۷