هیچ نقاشی نگارد زین نقش
بی امید نفع بهر عین نقش
۱بلک بهر میهمانان و کهان
که به فرجه وارهند از اندهان
۲شادی بچگان و یاد دوستان
دوستان رفته را از نقش آن
۳هیچ کوزهگر کند کوزه شتاب
بهر عین کوزه نه بر بوی آب
۴هیچ کاسه گر کند کاسه تمام
بهر عین کاسه نه بهر طعام
۵هیچ خطاطی نویسد خط به فن
بهر عین خط نه بهر خواندن
۶نقش ظاهر بهر نقش غایبست
وان برای غایب دیگر ببست
۷تا سوم چارم دهم بر میشمر
این فواید را به مقدار نظر
۸همچو بازیهای شطرنج ای پسر
فایدهٔ هر لعب در تالی نگر
۹این نهادند بهر آن لعب نهان
وان برای آن و آن بهر فلان
۱۰همچنین دیده جهات اندر جهات
در پی هم تا رسی در برد و مات
۱۱اول از بهر دوم باشد چنان
که شدن بر پایههای نردبان
۱۲و آن دوم بهر سوم میدان تمام
تا رسی تو پایه پایه تا به بام
۱۳شهوت خوردن ز بهر آن منی
آن منی از بهر نسل و روشنی
۱۴کندبینش مینبیند غیر این
عقل او بیسیر چون نبت زمین
۱۵نبت را چه خوانده چه ناخوانده
هست پای او به گل در مانده
۱۶گر سرش جنبد پیر باد رو
تو به سر جنبانیش غره مشو
۱۷آن سرش گوید سمعنا ای صبا
پای او گوید عصینا خلنا
۱۸چون ندارد سیر میراند چون عام
بر توکل مینهد چون کور گام
۱۹بر توکل تا چه آید در نبرد
چون توکل کردن اصحاب نرد
۲۰وآن نظرهایی که آن افسرده نیست
جز رونده و جز درندهٔ پرده نیست
۲۱آنچ در ده سال خواهد آمدن
این زمان بیند به چشم خویشتن
۲۲همچنین هر کس به اندازهٔ نظر
غیب و مستقبل ببیند خیر وشر
۲۳چونک سد پیش و سد پس نماند
شد گذاره چشم و لوح غیب خواند
۲۴چون نظر پس کرد تا بدو وجود
ماجرا و آغاز هستی رو نمود
۲۵بحث املاک زمین با کبریا
در خلیفه کردن بابای ما
۲۶چون نظر در پیش افکند او بدید
آنچ خواهد بود تا محشر پدید
۲۷پس ز پس میبیند او تا اصل اصل
پیش میبیند عیان تا روز فصل
۲۸هر کسی اندازهٔ روشندلی
غیب را بیند به قدر صیقلی
۲۹هر که صیقل بیش کرد او بیش دید
بیشتر آمد برو صورت پدید
۳۰گر تو گویی کان صفا فضل خداست
نیز این توفیق صیقل زان عطاست
۳۱قدر همت باشد آن جهد و دعا
لیس للانسان الا ما سعی
۳۲واهب همت خداوندست و بس
همت شاهی ندارد هیچ خس
۳۳نیست تخصیص خدا کس را به کار
مانع طوع و مراد و اختیار
۳۴لیک چون رنجی دهد بدبخت را
او گریزاند به کفران رخت را
۳۵نیکبختی را چو حق رنجی دهد
رخت را نزدیکتر وا مینهد
۳۶بددلان از بیم جان در کارزار
کرده اسباب هزیمت اختیار
۳۷پردلان در جنگ هم از بیم جان
حمله کرده سوی صف دشمنان
۳۸رستمان را ترس و غم وا پیش برد
هم ز ترس آن بددل اندر خویش مرد
۳۹چون محک آمد بلا و بیم جان
زان پدید آید شجاع از هر جبان
۴۰