پیشبینی این خرد تا گور بود
وآن صاحب دل به نفخ صور بود
۱این خرد از گور و خاکی نگذرد
وین قدم عرصهٔ عجایب نسپرد
۲زین قدم وین عقل رو بیزار شو
چشم غیبی جوی و برخوردار شو
۳همچو موسی نور کی یابد ز جیب
سخرهٔ استاد و شاگردان کتیب
۴زین نظر وین عقل ناید جز دوار
پس نظر بگذار و بگزین انتظار
۵از سخنگویی مجویید ارتفاع
منتظر را به ز گفتن استماع
۶منصب تعلیم نوع شهوتست
هر خیال شهوتی در ره بتست
۷گر بفضلش پی ببردی هر فضول
کی فرستادی خدا چندین رسول
۸عقل جزوی همچو برقست و درخش
در درخشی کی توان شد سوی وخش
۹نیست نور برق بهر رهبری
بلک امریست ابر را که میگری
۱۰برق عقل ما برای گریه است
تا بگرید نیستی در شوق هست
۱۱عقل کودک گفت بر کتاب تن
لیک نتواند به خود آموختن
۱۲عقل رنجور آردش سوی طبیب
لیک نبود در دوا عقلش مصیب
۱۳نک شیاطین سوی گردون میشدند
گوش بر اسرار بالا میزدند
۱۴میربودند اندکی زان رازها
تا شهب میراندشان زود از سما
۱۵که روید آنجا رسولی آمدست
هر چه میخواهید زو آید به دست
۱۶گر همیجویید در بیبها
ادخلوا الابیات من ابوابها
۱۷میزن آن حلقهٔ در و بر باب بیست
از سوی بام فلکتان راه نیست
۱۸نیست حاجتتان بدین راه دراز
خاکیی را دادهایم اسرار راز
۱۹پیش او آیید اگر خاین نیید
نیشکر گردید ازو گرچه نیید
۲۰سبزه رویاند ز خاکت آن دلیل
نیست کم از سم اسپ جبرئیل
۲۱سبزه گردی تازه گردی در نوی
گر توخاک اسپ جبریلی شوی
۲۲سبزهٔ جانبخش که آن را سامری
کرد در گوساله تا شد گوهری
۲۳جان گرفت و بانگ زد زان سبزه او
آنچنان بانگی که شد فتنهٔ عدو
۲۴گر امین آیید سوی اهل راز
وا رهید از سر کله مانند باز
۲۵سر کلاه چشمبند گوشبند
که ازو بازست مسکین و نژند
۲۶زان کله مر چشم بازان را سدست
که همه میلش سوی جنس خودست
۲۷چون برید از جنس با شه گشت یار
بر گشاید چشم او را بازدار
۲۸راند دیوان را حق از مرصاد خویش
عقل جزوی را ز استبداد خویش
۲۹که سری کم کن نهای تو مستبد
بلک شاگرد دلی و مستعد
۳۰رو بر دل رو که تو جزو دلی
هین که بندهٔ پادشاه عادلی
۳۱بندگی او به از سلطانیست
که انا خیر دم شیطانیست
۳۲فرق بین و برگزین تو ای حبیس
بندگی آدم از کبر بلیس
۳۳گفت آنک هست خورشید ره او
حرف طوبی هر که ذلت نفسه
۳۴سایهٔ طوبی ببین وخوش بخسپ
سر بنه در سایه بیسرکش بخسپ
۳۵ظل ذلت نفسه خوش مضجعیست
مستعد آن صفا و مهجعیست
۳۶گر ازین سایه روی سوی منی
زود طاغی گردی و ره گم کنی
۳۷