پس برو خاموش باش از انقیاد
زیر ظل امر شیخ و اوستاد
۱ورنه گرچه مستعد و قابلی
مسخ گردی تو ز لاف کاملی
۲هم ز استعداد وا مانی اگر
سر کشی ز استاد راز و با خبر
۳صبر کن در موزه دوزی تو هنوز
ور بوی بیصبر گردی پارهدوز
۴کهنهدوزان گر بدیشان صبر و حلم
جمله نودوزان شدندی هم به علم
۵بس بکوشی و به آخر از کلال
هم تو گویی خویش کالعقل عقال
۶همچو آن مرد مفلسف روز مرگ
عقل را میدید بس بیبال و برگ
۷بیغرض میکرد آن دم اعتراف
کز ذکاوت راندیم اسپ از گزاف
۸از غروری سر کشیدیم از رجال
آشنا کردیم در بحر خیال
۹آشنا هیچست اندر بحر روح
نیست اینجا چاره جز کشتی نوح
۱۰این چنین فرمود این شاه رسل
که منم کشتی درین دریای کل
۱۱یا کسی کو در بصیرتهای من
شد خلیفهٔ راستی بر جای من
۱۲کشتی نوحیم در دریا که تا
رو نگردانی ز کشتی ای فتی
۱۳همچو کنعان سوی هر کوهی مرو
از نبی لا عاصم الیوم شنو
۱۴مینماید پست این کشتی ز بند
مینماید کوه فکرت بس بلند
۱۵پست منگر هان و هان این پست را
بنگر آن فضل حق پیوست را
۱۶در علو کوه فکرت کم نگر
که یکی موجش کند زیر و زبر
۱۷گر تو کنعانی نداری باورم
گر دو صد چندین نصیحت پرورم
۱۸گوش کنعان کی پذیرد این کلام
که برو مهر خدایست و ختام
۱۹کی گذارد موعظه بر مهر حق
کی بگرداند حدث حکم سبق
۲۰لیک میگویم حدیث خوشپیی
بر امید آنک تو کنعان نهای
۲۱آخر این اقرار خواهی کرد هین
هم ز اول روز آخر را ببین
۲۲میتوانی دید آخر را مکن
چشم آخربینت را کور کهن
۲۳هر که آخربین بود مسعودوار
نبودش هر دم ز ره رفتن عثار
۲۴گر نخواهی هر دمی این خفتخیز
کن ز خاک پایی مردی چشم تیز
۲۵کحل دیده ساز خاک پاش را
تا بیندازی سر اوباش را
۲۶که ازین شاگردی و زین افتقار
سوزنی باشی شوی تو ذوالفقار
۲۷سرمه کن تو خاک هر بگزیده را
هم بسوزد هم بسازد دیده را
۲۸چشم اشتر زان بود بس نوربار
کو خورد از بهر نور چشم خار
۲۹