اشتری را دید روزی استری
چونک با او جمع شد در آخری
۱گفت من بسیار میافتم برو
در گریوه و راه و در بازار و کو
۲خاصه از بالای که تا زیر کوه
در سر آیم هر زمانی از شکوه
۳کم همیافتی تو در رو بهر چیست
یا مگر خود جان پاکت دولتیست
۴در سر آیم هر دم و زانو زنم
پوز و زانو زان خطا پر خون کنم
۵کژ شود پالان و رختم بر سرم
وز مکاری هر زمان زخمی خورم
۶همچو کم عقلی که از عقل تباه
بشکند توبه بهر دم در گناه
۷مسخرهٔ ابلیس گردد در زمن
از ضعیفی رای آن توبهشکن
۸در سر آید هر زمان چون اسپ لنگ
که بود بارش گران و راه سنگ
۹میخورد از غیب بر سر زخم او
از شکست توبه آن ادبارخو
۱۰باز توبه میکند با رای سست
دیو یک تف کرد و توبهش را سکست
۱۱ضعف اندر ضعف و کبرش آنچنان
که به خواری بنگرد در واصلان
۱۲ای شتر که تو مثال مؤمنی
کم فتی در رو و کم بینی زنی
۱۳تو چه داری که چنین بیآفتی
بیعثاری و کم اندر رو فتی
۱۴گفت گرچه هر سعادت از خداست
در میان ما و تو بس فرقهاست
۱۵سر بلندم من دو چشم من بلند
بینش عالی امانست از گزند
۱۶از سر که من ببینم پای کوه
هر گو و هموار را من توه توه
۱۷همچنانک دید آن صدر اجل
پیش کار خویش تا روز اجل
۱۸آنچ خواهد بود بعد بیست سال
داند اندر حال آن نیکو خصال
۱۹حال خود تنها ندید آن متقی
بلک حال مغربی و مشرقی
۲۰نور در چشم و دلش سازد سکن
بهر چه سازد پی حب الوطن
۲۱همچو یوسف کو بدید اول به خواب
که سجودش کرد ماه و آفتاب
۲۲از پس ده سال بلک بیشتر
آنچ یوسف دیده بُد بر کرد سر
۲۳نیست آن ینظر به نور الله گزاف
نور ربانی بود گردون شکاف
۲۴نیست اندر چشم تو آن نور رو
هستی اندر حس حیوانی گرو
۲۵تو ز ضعف چشم بینی پیش پا
تو ضعیف و هم ضعیفت پیشوا
۲۶پیشوا چشمست دست و پای را
کو ببیند جای را ناجای را
۲۷دیگر آنک چشم من روشنترست
دیگر آنک خلقت من اطهرست
۲۸زانک هستم من ز اولاد حلال
نه ز اولاد زنا و اهل ضلال
۲۹تو ز اولاد زنایی بیگمان
تیر کژ پرد چو بد باشد کمان
۳۰