هدیهٔ بلقیس چل استر بدست
بار آنها جمله خشت زر بدست
۱چون به صحرای سلیمانی رسید
فرش آن را جمله زر پخته دید
۲بر سر زر تا چهل منزل براند
تا که زر را در نظر آبی نماند
۳بارها گفتند زر را وا بریم
سوی مخزن ما چه بیگار اندریم
۴عرصهای کش خاک زر ده دهیست
زر به هدیه بردن آنجا ابلهیست
۵ای ببرده عقل هدیه تا اله
عقل آنجا کمترست از خاک راه
۶چون کساد هدیه آنجا شد پدید
شرمساریشان همی واپس کشید
۷باز گفتند ار کساد و ار روا
چیست بر ما بنده فرمانیم ما
۸گر زر و گر خاک ما را بردنیست
امر فرمانده به جا آوردنیست
۹گر بفرمایند که واپس برید
هم به فرمان تحفه را باز آورید
۱۰خندهش آمد چون سلیمان آن بدید
کز شما من کی طلب کردم ثرید
۱۱من نمیگویم مرا هدیه دهید
بلک گفتم لایق هدیه شوید
۱۲که مرا از غیب نادر هدیههاست
که بشر آن را نیارد نیز خواست
۱۳میپرستید اختری کو زر کند
رو باو آرید کو اختر کند
۱۴میپرستید آفتاب چرخ را
خوار کرده جان عالینرخ را
۱۵آفتاب از امر حق طباخ ماست
ابلهی باشد که گوییم او خداست
۱۶آفتابت گر بگیرد چون کنی
آن سیاهی زو تو چون بیرون کنی
۱۷نه به درگاه خدا آری صداع
که سیاهی را ببر وا ده شعاع
۱۸گر کشندت نیمشب خورشید کو
تا بنالی یا امان خواهی ازو
۱۹حادثات اغلب به شب واقع شود
وان زمان معبود تو غایب بود
۲۰سوی حق گر راستانه خم شوی
وا رهی از اختران محرم شوی
۲۱چون شوی محرم گشایم با تو لب
تا ببینی آفتابی نیمشب
۲۲جز روان پاک او را شرق نه
در طلوعش روز و شب را فرق نه
۲۳روز آن باشد که او شارق شود
شب نماند شب چو او بارق شود
۲۴چون نماید ذره پیش آفتاب
همچنانست آفتاب اندر لباب
۲۵آفتابی را که رخشان میشود
دیده پیشش کند و حیران میشود
۲۶همچو ذره بینیش در نور عرش
پیش نور بی حد موفور عرش
۲۷خوار و مسکین بینی او را بیقرار
دیده را قوت شده از کردگار
۲۸کیمیایی که ازو یک ماثری
بر دخان افتاد گشت آن اختری
۲۹نادر اکسیری که از وی نیم تاب
بر ظلامی زد به گردش آفتاب
۳۰بوالعجب میناگری کز یک عمل
بست چندین خاصیت را بر زحل
۳۱باقی اخترها و گوهرهای جان
هم برین مقیاس ای طالب بدان
۳۲دیدهٔ حسی زبون آفتاب
دیدهٔ ربانیی جو و بیاب
۳۳تا زبون گردد به پیش آن نظر
شعشعات آفتاب با شرر
۳۴که آن نظر نوری و این ناری بود
نار پیش نور بس تاری بود
۳۵