قصهٔ راز حلیمه گویمت
تا زداید داستان او غمت
۱مصطفی را چون ز شیر او باز کرد
بر کفش برداشت چون ریحان و ورد
۲میگریزانیدش از هر نیک و بد
تا سپارد آن شهنشه را به جد
۳چون همی آورد امانت را ز بیم
شد به کعبه و آمد او اندر حطیم
۴از هوا بشنید بانگی کای حطیم
تافت بر تو آفتابی بس عظیم
۵ای حطیم امروز آید بر تو زود
صد هزاران نور از خورشید جود
۶ای حطیم امروز آرد در تو رخت
محتشم شاهی که پیک اوست بخت
۷ای حطیم امروز بیشک از نوی
منزل جانهای بالایی شوی
۸جان پاکان طلب طلب و جوق جوق
آیدت از هر نواحی مست شوق
۹گشت حیران آن حلیمه زان صدا
نه کسی در پیش نه سوی قفا
۱۰شش جهت خالی ز صورت وین ندا
شد پیاپی آن ندا را جان فدا
۱۱مصطفی را بر زمین بنهاد او
تا کند آن بانگ خوش را جست و جو
۱۲چشم میانداخت آن دم سو به سو
که کجا است این شه اسرارگو
۱۳کین چنین بانگ بلند از چپ و راست
میرسد یا رب رساننده کجاست
۱۴چون ندید او خیره و نومید شد
جسم لرزان همچو شاخ بید شد
۱۵باز آمد سوی آن طفل رشید
مصطفی را بر مکان خود ندید
۱۶حیرت اندر حیرت آمد بر دلش
گشت بس تاریک از غم منزلش
۱۷سوی منزلها دوید و بانگ داشت
که کی بر دردانهام غارت گماشت
۱۸مکیان گفتند ما را علم نیست
ما ندانستیم که آنجا کودکیست
۱۹ریخت چندان اشک و کرد او بس فغان
که ازو گریان شدند آن دیگران
۲۰سینه کوبان آن چنان بگریست خوش
که اختران گریان شدند از گریهاش
۲۱