آن یکی را بیگهان آمد قنق
ساخت او را همچو طوق اندر عنق
۱خوان کشید او را کرامتها نمود
آن شب اندر کوی ایشان سور بود
۲مرد زن را گفت پنهانی سخن
که امشب ای خاتون دو جامه خواب کن
۳پستر ما را بگستر سوی در
بهر مهمان گستر آن سوی دگر
۴گفت زن خدمت کنم شادی کنم
سمع و طاعه ای دو چشم روشنم
۵هر دو پستر گسترید و رفت زن
سوی ختنهسور کرد آنجا وطن
۶ماند مهمان عزیز و شوهرش
نقل بنهادند از خشک و ترش
۷در سمر گفتند هر دو منتجب
سرگذشت نیک و بد تا نیم شب
۸بعد از آن مهمان ز خواب و از سمر
شد در آن پستر که بد آن سوی در
۹شوهر از خجلت بدو چیزی نگفت
که ترا این سوست ای جان جای خفت
۱۰که برای خواب تو ای بوالکرم
پستر آن سوی دگر افکندهام
۱۱آن قراری که به زن او داده بود
گشت مبدل و آن طرف مهمان غنود
۱۲آن شب آنجا سخت باران در گرفت
کز غلیظی ابرشان آمد شگفت
۱۳زن بیامد بر گمان آنک شو
سوی در خفتست و آن سو آن عمو
۱۴رفت عریان در لحاف آن دم عروس
داد مهمان را به رغبت چند بوس
۱۵گفت میترسیدم ای مرد کلان
خود همان آمد همان آمد همان
۱۶مرد مهمان را گل و باران نشاند
بر تو چون صابون سلطانی بماند
۱۷اندرین باران و گل او کی رود
بر سر و جان تو او تاوان شود
۱۸زود مهمان جست و گفت این زن بهل
موزه دارم غم ندارم من ز گل
۱۹من روان گشتم شما را خیر باد
در سفر یک دم مبادا روح شاد
۲۰تا که زوتر جانب معدن رود
کین خوشی اندر سفر رهزن شود
۲۱زن پشیمان شد از آن گفتار سرد
چون رمید و رفت آن مهمان فرد
۲۲زن بسی گفتش که آخر ای امیر
گر مزاحی کردم از طیبت مگیر
۲۳سجده و زاری زن سودی نداشت
رفت و ایشان را در آن حسرت گذاشت
۲۴جامه ازرق کرد زان پس مرد و زن
صورتش دیدند شمعی بیلگن
۲۵میشد و صحرا ز نور شمع مرد
چون بهشت از ظلمت شب گشته فرد
۲۶کرد مهمان خانه خانهٔ خویش را
از غم و از خجلت این ماجرا
۲۷در درون هر دو از راه نهان
هر زمان گفتی خیال میهمان
۲۸که منم یار خضر صد گنج و جود
میفشاندم لیک روزیتان نبود
۲۹