هر دمی فکری چو مهمان عزیز
آید اندر سینهات هر روز نیز
۱فکر را ای جان به جای شخص دان
زانک شخص از فکر دارد قدر و جان
۲فکر غم گر راه شادی میزند
کارسازیهای شادی میکند
۳خانه میروبد به تندی او ز غیر
تا در آید شادی نو ز اصل خیر
۴میفشاند برگ زرد از شاخ دل
تا بروید برگ سبز متصل
۵میکند بیخ سرور کهنه را
تا خرامد ذوق نو از ما ورا
۶غم کند بیخ کژ پوسیده را
تا نماید بیخ رو پوشیده را
۷غم ز دل هر چه بریزد یا برد
در عوض حقا که بهتر آورد
۸خاصه آن را که یقینش باشد این
که بود غم بندهٔ اهل یقین
۹گر ترشرویی نیارد ابر و برق
رز بسوزد از تبسمهای شرق
۱۰سعد و نحس اندر دلت مهمان شود
چون ستاره خانه خانه میرود
۱۱آن زمان که او مقیم برج تست
باش همچون طالعش شیرین و چست
۱۲تا که با مه چون شود او متصل
شکر گوید از تو با سلطان دل
۱۳هفت سال ایوب با صبر و رضا
در بلا خوش بود با ضیف خدا
۱۴تا چو وا گردد بلای سخترو
پیش حق گوید به صدگون شکر او
۱۵کز محبت با من محبوب کش
رو نکرد ایوب یک لحظه ترش
۱۶از وفا و خجلت علم خدا
بود چون شیر و عسل او با بلا
۱۷فکر در سینه در آید نو به نو
خند خندان پیش او تو باز رو
۱۸که اعذنی خالقی من شره
لا تحرمنی انل من بره
۱۹رب اوزعنی لشکر ما اری
لا تعقب حسرة لی ان مضی
۲۰آن ضمیر رو ترش را پاسدار
آن ترش را چون شکر شیرین شمار
۲۱ابر را گر هست ظاهر رو ترش
گلشن آرندهست ابر و شورهکش
۲۲فکر غم را تو مثال ابر دان
با ترش تو رو ترش کم کن چنان
۲۳بوک آن گوهر به دست او بود
جهد کن تا از تو او راضی رود
۲۴ور نباشد گوهر و نبود غنی
عادت شیرین خود افزون کنی
۲۵جای دیگر سود دارد عادتت
ناگهان روزی بر آید حاجتت
۲۶فکرتی کز شادیت مانع شود
آن به امر و حکمت صانع شود
۲۷تو مخوان دو چار دانگش ای جوان
بوک نجمی باشد و صاحبقران
۲۸تو مگو فرعیست او را اصل گیر
تا بوی پیوسته بر مقصود چیر
۲۹ور تو آن را فرع گیری و مضر
چشم تو در اصل باشد منتظر
۳۰زهر آمد انتظار اندر چشش
دایما در مرگ باشی زان روش
۳۱اصل دان آن را بگیرش در کنار
بازره دایم ز مرگ انتظار
۳۲