پس هنر آمد هلاکت خام را
کز پی دانه نبیند دام را
۱اختیار آن را نکو باشد که او
مالک خود باشد اندر اتقوا
۲چون نباشد حفظ و تقوی زینهار
دور کن آلت، بینداز اختیار
۳جلوهگاه و اختیارم آن پَرست
بر کنم پر را که در قصد سرست
۴نیست انگارد پر خود را صبور
تا پَرَش در نفکند در شر و شور
۵پس زیانش نیست پر گو بر مکن
گر رسد تیری به پیش آرد مجن
۶لیک بر من پر زیبا دشمنیست
چونک از جلوهگری صبریم نیست
۷گر بدی صبر و حفاظم راهبر
بر فزودی ز اختیارم کر و فر
۸همچو طفلم یا چو مست اندر فتن
نیست لایق تیغ اندر دست من
۹گر مرا عقلی بدی و منزجر
تیغ اندر دست من بودی ظفر
۱۰عقل باید نورده چون آفتاب
تا زند تیغی که نبود جز صواب
۱۱چون ندارم عقل تابان و صلاح
پس چرا در چاه نندازم سلاح؟
۱۲در چه اندازم کنون تیغ و مجن
کاین سلاح خصم من خواهد شدن
۱۳چون ندارم زور و یاری و سند
تیغم او بستاند و بر من زند
۱۴رغم این نفس وقیحهخوی را
که نپوشد رو، خراشم روی را
۱۵تا شود کم این جمال و این کمال
چون نمانَد رو، کم افتم در وبال
۱۶چون بدین نیّت خراشم، بزه نیست
که به زخم این روی را پوشیدنیست
۱۷گر دلم خوی ستیری داشتی
روی خوبم جز صفا نفراشتی
۱۸چون ندیدم زور و فرهنگ و صلاح
خصم دیدم، زود بشکستم سلاح
۱۹تا نگردد تیغ من او را کمال
تا نگردد خنجرم بر من وبال
۲۰میگریزم تا رگم جنبان بود
کی فرار از خویشتن آسان بود؟
۲۱آنک از غیری بود او را فرار
چون ازو ببرید، گیرد او قرار
۲۲من که خصمم هم منم اندر گریز
تا ابد کار من آمد خیزخیز
۲۳نه به هندست آمن و نه در ختن
آنک خصم اوست سایهٔ خویشتن
۲۴