رحمت صد تو بر آن بلقیس باد
که خدایش عقل صد مرده بداد
۱هدهدی نامه بیاورد و نشان
از سلیمان چند حرفی با بیان
۲خواند او آن نکتههای با شمول
با حقارت ننگرید اندر رسول
۳جسم هدهد دید و جان عنقاش دید
حس چو کفی دید و دل دریاش دید
۴عقل با حس زین طلسمات دو رنگ
چون محمد با ابوجهلان به جنگ
۵کافران دیدند احمد را بشر
چون ندیدند از وی انشق القمر
۶خاک زن در دیدهٔ حسبین خویش
دیدهٔ حس دشمن عقلست و کیش
۷دیدهٔ حس را خدا اعماش خواند
بتپرستش گفت و ضد ماش خواند
۸زانک او کف دید و دریا را ندید
زانک حالی دید و فردا را ندید
۹خواجهٔ فردا و حالی پیش او
او نمیبیند ز گنجی جز تسو
۱۰ذرهای زان آفتاب آرد پیام
آفتاب آن ذره را گردد غلام
۱۱قطرهای کز بحر وحدت شد سفیر
هفت بحر آن قطره را باشد اسیر
۱۲گر کف خاکی شود چالاک او
پیش خاکش سر نهد افلاک او
۱۳خاک آدم چونک شد چالاک حق
پیش خاکش سر نهند املاک حق
۱۴السماء انشقت آخر از چه بود
از یکی چشمی که خاکیی گشود
۱۵خاک از دردی نشیند زیر آب
خاک بین کز عرش بگذشت از شتاب
۱۶آن لطافت پس بدان کز آب نیست
جز عطای مبدع وهاب نیست
۱۷گر کند سفلی هوا و نار را
ور ز گل او بگذراند خار را
۱۸حاکمست و یفعل الله ما یشا
کو ز عین درد انگیزد دوا
۱۹گر هوا و نار را سفلی کند
تیرگی و دردی و ثفلی کند
۲۰ور زمین و آب را علوی کند
راه گردون را به پا مطوی کند
۲۱پس یقین شد که تعز من تشا
خاکیی را گفت پرها بر گشا
۲۲آتشی را گفت رو ابلیس شو
زیر هفتم خاک با تلبیس شو
۲۳آدم خاکی برو تو بر سها
ای بلیس آتشی رو تا ثری
۲۴چار طبع و علت اولی نیم
در تصرف دایما من باقیم
۲۵کار من بی علتست و مستقیم
هست تقدیرم نه علت ای سقیم
۲۶عادت خود را بگردانم بوقت
این غبار از پیش بنشانم بوقت
۲۷بحر را گویم که هین پر نار شو
گویم آتش را که رو گلزار شو
۲۸کوه را گویم سبک شو همچو پشم
چرخ را گویم فرو در پیش چشم
۲۹گویم ای خورشید مقرون شو به ماه
هر دو را سازم چو دو ابر سیاه
۳۰چشمهٔ خورشید را سازیم خشک
چشمهٔ خون را به فن سازیم مشک
۳۱آفتاب و مه چو دو گاو سیاه
یوغ بر گردن ببنددشان اله
۳۲