قصهٔ شاه و امیران و حسد
بر غلام خاص و سلطان خرد
۱دور ماند از جر جرار کلام
باز باید گشت و کرد آن را تمام
۲باغبان ملک با اقبال و بخت
چون درختی را نداند از درخت
۳آن درختی را که تلخ و رد بود
و آن درختی که یکش هفصد بود
۴کی برابر دارد اندر تربیت
چون ببیندشان به چشم عاقبت
۵کان درختان را نهایت چیست بر
گرچه یکسانند این دم در نظر
۶شیخ کو ینظر بنور الله شد
از نهایت وز نخست آگاه شد
۷چشم آخُربین ببست از بهر حق
چشم آخِربین گشاد اندر سبق
۸آن حسودان بد درختان بودهاند
تلخ گوهر شوربختان بودهاند
۹از حسد جوشان و کف میریختند
در نهانی مکر میانگیختند
۱۰تا غلام خاص را گردن زنند
بیخ او را از زمانه بر کنند
۱۱چون شود فانی چو جانش شاه بود
بیخ او در عصمت الله بود
۱۲شاه از آن اسرار واقف آمده
همچو بوبکر ربابی تن زده
۱۳در تماشای دل بدگوهران
میزدی خنبک بر آن کوزهگران
۱۴مکر میسازند قومی حیلهمند
تا که شه را در فقاعی در کنند
۱۵پادشاهی بس عظیمی بی کران
در فقاعی کی بگنجد ای خران
۱۶از برای شاه دامی دوختند
آخر این تدبیر ازو آموختند
۱۷نحس شاگردی که با استاد خویش
همسری آغازد و آید به پیش
۱۸با کدام استاد استاد جهان
پیش او یکسان هویدا و نهان
۱۹چشم او ینظر بنور الله شده
پردههای جهل را خارق بده
۲۰از دل سوراخ چون کهنه گلیم
پردهای بندد به پیش آن حکیم
۲۱پرده میخندد برو با صد دهان
هر دهانی گشته اشکافی بر آن
۲۲گوید آن استاد مر شاگرد را
ای کم از سگ نیستت با من وفا
۲۳خود مرا استا مگیر آهنگسل
همچو خود شاگرد گیر و کوردل
۲۴نه از منت یاریست در جان و روان
بی منت آبی نمیگردد روان
۲۵پس دل من کارگاه بخت تست
چه شکنی این کارگاه ای نادرست
۲۶گوییش پنهان زنم آتشزنه
نی به قلب از قلب باشد روزنه
۲۷آخر از روزن ببیند فکر تو
دل گواهیی دهد زین ذکر تو
۲۸گیر در رویت نمالد از کرم
هرچه گویی خندد و گوید نعم
۲۹او نمیخندد ز ذوق مالشت
او همیخندد بر آن اسگالشت
۳۰پس خداعی را خداعی شد جزا
کاسه زن کوزه بخور اینک سزا
۳۱گر بدی با تو ورا خندهٔ رضا
صد هزاران گل شکفتی مر ترا
۳۲چون دل او در رضا آرد عمل
آفتابی دان که آید در حمل
۳۳زو بخندد هم نهار و هم بهار
در هم آمیزد شکوفه و سبزهزار
۳۴صد هزاران بلبل و قمری نوا
افکنند اندر جهان بینوا
۳۵چونک برگ روح خود زرد و سیاه
میببینی چون ندانی خشم شاه
۳۶آفتاب شاه در برج عتاب
میکند روها سیه همچون کتاب
۳۷آن عطارد را ورقها جان ماست
آن سپیدی و آن سیه میزان ماست
۳۸باز منشوری نویسد سرخ و سبز
تا رهند ارواح از سودا و عجز
۳۹سرخ و سبز افتاد نسخ نوبهار
چون خط قوس و قزح در اعتبار
۴۰