هین بیا بلقیس ورنه بد شود
لشکرت خصمت شود مرتد شود
۱پردهدار تو درت را بر کند
جان تو با تو به جان خصمی کند
۲جمله ذرات زمین و آسمان
لشکر حقاند گاه امتحان
۳باد را دیدی که با عادان چه کرد
آب را دیدی که در طوفان چه کرد
۴آنچ بر فرعون زد آن بحر کین
وآنچ با قارون نمودست این زمین
۵وآنچ آن بابیل با آن پیل کرد
وآنچ پشه کلهٔ نمرود خورد
۶وآنک سنگ انداخت داودی بدست
گشت شصد پاره و لشکر شکست
۷سنگ میبارید بر اعدای لوط
تا که در آب سیه خوردند غوط
۸گر بگویم از جمادات جهان
عاقلانه یاری پیغامبران
۹مثنوی چندان شود که چل شتر
گر کشد عاجز شود از بار پر
۱۰دست بر کافر گواهی میدهد
لشکر حق میشود سر مینهد
۱۱ای نموده ضد حق در فعل درس
در میان لشکر اویی بترس
۱۲جزو جزوت لشکر او در وفاق
مر ترا اکنون مطیعاند از نفاق
۱۳گر بگوید چشم را کو را فشار
درد چشم از تو بر آرد صد دمار
۱۴ور به دندان گوید او بنما وبال
پس ببینی تو ز دندان گوشمال
۱۵باز کن طب را بخوان باب العلل
تا ببینی لشکر تن را عمل
۱۶چونک جان جان هر چیزی ویست
دشمنی با جان جان آسان کیست
۱۷خود رها کن لشکر دیو و پری
کز میان جان کنندم صفدری
۱۸ملک را بگذار بلقیس از نخست
چون مرا یابی همه ملک آن تست
۱۹خود بدانی چون بر من آمدی
که تو بی من نقش گرمابه بدی
۲۰نقش اگر خود نقش سلطان یا غنیست
صورتست از جان خود بی چاشنیست
۲۱زینت او از برای دیگران
باز کرده بیهده چشم و دهان
۲۲ای تو در بیگار خود را باخته
دیگران را تو ز خود نشناخته
۲۳تو به هر صورت که آیی بیستی
که منم این والله آن تو نیستی
۲۴یک زمان تنها بمانی تو ز خلق
در غم و اندیشه مانی تا به حلق
۲۵این تو کی باشی که تو آن اوحدی
که خوش و زیبا و سرمست خودی
۲۶مرغ خویشی صید خویشی دام خویش
صدر خویشی فرش خویشی بام خویش
۲۷جوهر آن باشد که قایم با خودست
آن عرض باشد که فرع او شدست
۲۸گر تو آدمزادهای چون او نشین
جمله ذریات را در خود ببین
۲۹چیست اندر خم که اندر نهر نیست
چیست اندر خانه کاندر شهر نیست
۳۰این جهان خمست و دل چون جوی آب
این جهان حجرهست و دل شهر عجاب
۳۱