در نغولی بود آب آن تشنه راند
بر درخت جوز جوزی میفشاند
۱میفتاد از جوزبن جوز اندر آب
بانگ میآمد همی دید او حباب
۲عاقلی گفتش که بگذار ای فتی
جوزها خود تشنگی آرد ترا
۳بیشتر در آب میافتد ثمر
آب در پستیست از تو دور در
۴تا تو از بالا فرو آیی به زور
آب جویش برده باشد تا به دور
۵گفت قصدم زین فشاندن جوز نیست
تیزتر بنگر برین ظاهر مهایست
۶قصد من آنست که آید بانگ آب
هم ببینم بر سر آب این حباب
۷تشنه را خود شغل چه بود در جهان
گرد پای حوض گشتن جاودان
۸گرد جو و گرد آب و بانگ آب
همچو حاجی طایف کعبهٔ صواب
۹همچنان مقصود من زین مثنوی
ای ضیاء الحق حسامالدین توی
۱۰مثنوی اندر فروع و در اصول
جمله آن تست کردستی قبول
۱۱در قبول آرند شاهان نیک و بد
چون قبول آرند نبود بیش رد
۱۲چون نهالی کاشتی آبش بده
چون گشادش دادهای بگشا گره
۱۳قصدم از الفاظ او راز توست
قصدم از انشایش آواز توست
۱۴پیش من آوازت آواز خداست
عاشق از معشوق حاشا که جداست
۱۵اتصالی بیتکیف بیقیاس
هست ربالناس را با جان ناس
۱۶لیک گفتم ناس من نسناس نی
ناس غیر جان جاناشناس نی
۱۷ناس مردم باشد و کو مردمی
تو سر مردم ندیدستی دمی
۱۸ما رمیت اذ رمیت خواندهای
لیک جسمی در تجزی ماندهای
۱۹ملک جسمت را چو بلقیس ای غبی
ترک کن بهر سلیمان نبی
۲۰میکنم لا حول نه از گفت خویش
بلک از وسواس آن اندیشه کیش
۲۱کو خیالی میکند در گفت من
در دل از وسواس و انکارات ظن
۲۲میکنم لا حول یعنی چاره نیست
چون ترا در دل بضدم گفتنیست
۲۳چونک گفت من گرفتت در گلو
من خمش کردم تو آن خود بگو
۲۴آن یکی نایی خوش نی میزدست
ناگهان از مقعدش بادی بجست
۲۵نای را بر کون نهاد او که ز من
گر تو بهتر میزنی بستان بزن
۲۶ای مسلمان خود ادب اندر طلب
نیست الا حمل از هر بیادب
۲۷هر که را بینی شکایت میکند
که فلان کس راست طبع و خوی بد
۲۸این شکایتگر بدان که بدخو است
که مر آن بدخوی را او بدگو است
۲۹زانک خوشخو آن بود کو در خمول
باشد از بدخو و بدطبعان حمول
۳۰لیک در شیخ آن گله ز آمر خداست
نه پی خشم و ممارات و هواست
۳۱آن شکایت نیست هست اصلاح جان
چون شکایت کردن پیغامبران
۳۲ناحمولی انبیا از امر دان
ورنه حمالست بد را حلمشان
۳۳طبع را کشتند در حمل بدی
ناحمولی گر بود هست ایزدی
۳۴ای سلیمان در میان زاغ و باز
حلم حق شو با همه مرغان بساز
۳۵ای دو صد بلقیس حلمت را زبون
که اهد قومی انهم لا یعلمون
۳۶