گفت ای صدیق آخر گفتمت
که مرا انباز کن در مکرمت
۱گفت ما دو بندگان کوی تو
کردمش آزاد من بر روی تو
۲تو مرا میدار بنده و یار غار
هیچ آزادی نخواهم زینهار
۳که مرا از بندگیت آزادیست
بیتو بر من محنت و بیدادیست
۴ای جهان را زنده کرده ز اصطفا
خاص کرده عام را خاصه مرا
۵خوابها میدید جانم در شباب
که سلامم کرد قرص آفتاب
۶از زمینم بر کشید او بر سما
همره او گشته بودم ز ارتقا
۷گفتم این ماخولیا بود و محال
هیچ گردد مستحیلی وصف حال
۸چون ترا دیدم بدیدم خویش را
آفرین آن آینهٔ خوش کیش را
۹چون ترا دیدم محالم حال شد
جان من مستغرق اجلال شد
۱۰چون ترا دیدم خود ای روح البلاد
مهر این خورشید از چشمم فتاد
۱۱گشت عالیهمت از تو چشم من
جز به خواری ننگرد اندر چمن
۱۲نور جستم خود بدیدم نور نور
حور جستم خود بدیدم رشک حور
۱۳یوسفی جستم لطیف و سیم تن
یوسفستانی بدیدم در تو من
۱۴در پی جنت بدم در جست و جو
جنتی بنمود از هر جزو تو
۱۵هست این نسبت به من مدح و ثنا
هست این نسبت به تو قدح و هجا
۱۶همچو مدح مرد چوپان سلیم
مر خدا را پیش موسی کلیم
۱۷که بجویم اشپشت شیرت دهم
چارقت دوزم من و پیشت نهم
۱۸قدح او را حق به مدحی برگرفت
گر تو هم رحمت کنی نبود شگفت
۱۹رحم فرما بر قصور فهمها
ای ورای عقلها و وهمها
۲۰ایها العشاق اقبالی جدید
از جهان کهنهٔ نوگر رسید
۲۱زان جهان کو چارهٔ بیچارهجوست
صد هزاران نادره دنیا دروست
۲۲ابشروا یا قوم اذ جاء الفرج
افرحوا یا قوم قد زال الحرج
۲۳آفتابی رفت در کازهٔ هلال
در تقاضا که ارحنا یا بلال
۲۴زیر لب میگفتی از بیم عدو
کوری او بر مناره رو بگو
۲۵میدمد در گوش هر غمگین بشیر
خیز ای مدبر ره اقبال گیر
۲۶ای درین حبس و درین گند و شپش
هین که تا کس نشنود رستی خمش
۲۷چون کنی خامش کنون ای یار من
کز بن هر مو بر آمد طبلزن
۲۸آنچنان کر شد عدو رشکخو
گوید این چندین دهل را بانگ کو
۲۹میزند بر روش ریحان که طریست
او ز کوری گوید این آسیب چیست
۳۰میشکنجد حور دستش میکشد
کور حیران کز چه دردم میکند
۳۱این کشاکش چیست بر دست و تنم
خفتهام بگذار تا خوابی کنم
۳۲آنک در خوابش همیجویی ویست
چشم بگشا کان مه نیکو پیست
۳۳زان بلاها بر عزیزان بیش بود
کان تجمش یار با خوبان فزود
۳۴لاغ با خوبان کند بر هر رهی
نیز کوران را بشوراند گهی
۳۵خویش را یکدم برین کوران دهد
تا غریو از کوی کوران بر جهد
۳۶