آن یکی میگفت من پیغامبرم
از همه پیغامبران فاضلترم
۱گردنش بستند و بردندش به شاه
کین همی گوید رسولم از اله
۲خلق بر وی جمع چون مور و ملخ
که چه مکرست و چه تزویر و چه فخ
۳گر رسول آنست که آید از عدم
ما همه پیغامبریم و محتشم
۴ما از آنجا آمدیم اینجا غریب
تو چرا مخصوص باشی ای ادیب
۵نه شما چون طفل خفته آمدیت
بیخبر از راه وز منزل بدیت
۶از منازل خفته بگذشتید و مست
بیخبر از راه و از بالا و پست
۷ما به بیداری روان گشتیم و خوش
از ورای پنج و شش تا پنج و شش
۸دیده منزلها ز اصل و از اساس
چون قلاووز آن خبیر و رهشناس
۹شاه را گفتند اشکنجهش بکن
تا نگوید جنس او هیچ این سخن
۱۰شاه دیدش بس نزار و بس ضعیف
که به یک سیلی بمیرد آن نحیف
۱۱کی توان او را فشردن یا زدن
که چو شیشه گشته است او را بدن
۱۲لیک با او گویم از راه خوشی
که چرا داری تو لاف سر کشی
۱۳که درشتی ناید اینجا هیچ کار
هم به نرمی سر کند از غار مار
۱۴مردمان را دور کرد از گرد وی
شه لطیفی بود و نرمی ورد وی
۱۵پس نشاندش باز پرسیدش ز جا
که کجا داری معاش و ملتجی
۱۶گفت ای شه هستم از دار السلام
آمده از ره درین دار الملام
۱۷نه مرا خانهست و نه یک همنشین
خانه کی کردست ماهی در زمین
۱۸باز شه از روی لاغش گفت باز
که چه خوردی و چه داری چاشتساز
۱۹اشتهی داری چه خوردی بامداد
که چنین سرمستی و پر لاف و باد
۲۰گفت اگر نانم بدی خشک و طری
کی کنیمی دعوی پیغامبری
۲۱دعوی پیغامبری با این گروه
همچنان باشد که دل جستن ز کوه
۲۲کس ز کوه و سنگ عقل و دل نجست
فهم و ضبط نکتهٔ مشکل نجست
۲۳هر چه گویی باز گوید که همان
میکند افسوس چون مستهزیان
۲۴از کجا این قوم و پیغام از کجا
از جمادی جان کرا باشد رجا
۲۵گر تو پیغام زنی آری و زر
پیش تو بنهند جمله سیم و سر
۲۶که فلان جا شاهدی میخواندت
عاشق آمد بر تو او میداندت
۲۷ور تو پیغام خدا آری چو شهد
که بیا سوی خدا ای نیکعهد
۲۸از جهان مرگ سوی برگ رو
چون بقا ممکن بود فانی مشو
۲۹قصد خون تو کنند و قصد سر
نه از برای حمیت دین و هنر
۳۰