گفت قاضی صوفیا خیره مشو
یک مثالی در بیان این شنو
۱همچنانک بیقراری عاشقان
حاصل آمد از قرار دلستان
۲او چو که در ناز ثابت آمده
عاشقان چون برگها لرزان شده
۳خندهٔ او گریهها انگیخته
آب رویش آب روها ریخته
۴این همه چون و چگونه چون زبد
بر سر دریای بیچون میتپد
۵ضد و ندش نیست در ذات و عمل
زان بپوشیدند هستیها حلل
۶ضد ضد را بود و هستی کی دهد
بلک ازو بگریزد و بیرون جهد
۷ند چه بود مثل مثل نیک و بد
مثل مثل خویشتن را کی کند
۸چونک دو مثل آمدند ای متقی
این چه اولیتر از آن در خالقی
۹بر شمار برگ بستان ند و ضد
چون کفی بر بحر بیضدست و ند
۱۰بیچگونه بین تو برد و مات بحر
چون چگونه گنجد اندر ذات بحر
۱۱کمترین لعبت او جان تست
این چگونه و چون جان کی شد درست
۱۲پس چنان بحری که در هر قطر آن
از بدن ناشیتر آمد عقل و جان
۱۳کی بگنجد در مضیق چند و چون
عقل کل آنجاست از لا یعلمون
۱۴عقل گوید مر جسد را که ای جماد
بوی بردی هیچ از آن بحر معاد
۱۵جسم گوید من یقین سایهٔ توم
یاری از سایه که جوید جان عم
۱۶عقل گوید کین نه آن حیرت سراست
که سزا گستاختر از ناسزاست
۱۷اندرینجا آفتاب انوری
خدمت ذره کند چون چاکری
۱۸شیر این سو پیش آهو سر نهد
باز اینجا نزد تیهو پر نهد
۱۹این ترا باور نیاید مصطفی
چون ز مسکینان همیجوید دعا
۲۰گر بگویی از پی تعلیم بود
عین تجهیل از چه رو تفهیم بود
۲۱بلک میداند که گنج شاهوار
در خرابیها نهد آن شهریار
۲۲بدگمانی نعل معکوس ویست
گرچه هر جزویش جاسوس ویست
۲۳بل حقیقت در حقیقت غرقه شد
زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد
۲۴با تو قلماشیت خواهم گفت هان
صوفیا خوش پهن بگشا گوش جان
۲۵مر ترا هم زخم که آید ز آسمان
منتظر میباش خلعت بعد آن
۲۶کو نه آن شاهست کت سیلی زند
پس نبخشد تاج و تخت مستند
۲۷جمله دنیا را پر پشه بها
سیلیی را رشوت بیمنتها
۲۸گردنت زین طوق زرین جهان
چست در دزد و ز حق سیلی ستان
۲۹آن قفاها که انبیا برداشتند
زان بلا سرهای خود افراشتند
۳۰لیک حاضر باش در خود ای فتی
تا به خانه او بیابد مر ترا
۳۱ورنه خلعت را برد او باز پس
که نیابیدم به خانهش هیچ کس
۳۲