حبذا کاریز اصل چیزها
فارغت آرد ازین کاریزها
۱تو ز صد ینبوع شربت میکشی
هرچه زان صد کم شود کاهد خوشی
۲چون بجوشید از درون چشمهٔ سنی
ز استراق چشمهها گردی غنی
۳قرةالعینت چو ز آب و گل بود
راتبهٔ این قره درد دل بود
۴قلعه را چون آب آید از برون
در زمان امن باشد بر فزون
۵چونک دشمن گرد آن حلقه کند
تا که اندر خونشان غرقه کند
۶آب بیرون را ببرند آن سپاه
تا نباشد قلعه را زانها پناه
۷آن زمان یک چاه شوری از درون
به ز صد جیحون شیرین از برون
۸قاطع الاسباب و لشکرهای مرگ
همچو دی آید به قطع شاخ و برگ
۹در جهان نبود مددشان از بهار
جز مگر در جان بهار روی یار
۱۰زان لقب شد خاک را دار الغرور
کو کشد پا را سپس یوم العبور
۱۱پیش از آن بر راست و بر چپ میدوید
که بچینم درد تو چیزی نچید
۱۲او بگفتی مر ترا وقت غمان
دور از تو رنج و ده که در میان
۱۳چون سپاه رنج آمد بست دم
خود نمیگوید ترا من دیدهام
۱۴حق پی شیطان بدین سان زد مثل
که ترا در رزم آرد با حیل
۱۵که ترا یاری دهم من با توم
در خطرها پیش تو من میدوم
۱۶اسپرت باشم گه تیر خدنگ
مخلص تو باشم اندر وقت تنگ
۱۷جان فدای تو کنم در انتعاش
رستمی شیری هلا مردانه باش
۱۸سوی کفرش آورد زین عشوهها
آن جوال خدعه و مکر و دها
۱۹چون قدم بنهاد در خندق فتاد
او به قاهاقاه خنده لب گشاد
۲۰هی بیا من طمعها دارم ز تو
گویدش رو رو که بیزارم ز تو
۲۱تو نترسیدی ز عدل کردگار
من همیترسم دو دست از من بدار
۲۲گفت حق خود او جدا شد از بهی
تو بدین تزویرها هم کی رهی
۲۳فاعل و مفعول در روز شمار
روسیاهند و حریف سنگسار
۲۴رهزده و رهزن یقین در حکم و داد
در چه بعدند و در بئس المهاد
۲۵گول را و غول را کو را فریفت
از خلاص و فوز میباید شکیفت
۲۶هم خر و خرگیر اینجا در گلند
غافلند اینجا و آنجا آفلند
۲۷جز کسانی را که وا گردند از آن
در بهار فضل آیند از خزان
۲۸توبه آرند و خدا توبهپذیر
امر او گیرند و او نعم الامیر
۲۹چون بر آرند از پشیمانی حنین
عرش لرزد از انین المذنبین
۳۰آنچنان لرزد که مادر بر ولد
دستشان گیرد به بالا میکشد
۳۱کای خداتان وا خریده از غرور
نک ریاض فضل و نک رب غفور
۳۲بعد ازینتان برگ و رزق جاودان
از هوای حق بود نه از ناودان
۳۳چونک دریا بر وسایط رشک کرد
تشنه چون ماهی به ترک مشک کرد
۳۴