مور بر دانه بدان لرزان شود
که ز خرمنهای خوش اعمی بود
۱میکشد آن دانه را با حرص و بیم
که نمیبیند چنان چاش کریم
۲صاحب خرمن همیگوید که هی
ای ز کوری پیش تو معدوم شی
۳تو ز خرمنهای ما آن دیدهای
که در آن دانه به جان پیچیدهای
۴ای به صورت ذره کیوان را ببین
مورِ لنگی ، رو سلیمان را ببین
۵تو نهای این جسم تو آن دیدهای
وارهی از جسم گر جان دیدهای
۶آدمی دیدهست باقی گوشت و پوست
هرچه چشمش دیده است آن چیز اوست
۷کوه را غرقه کند یک خُم زِ نَم
منفذش چون باز باشد سوی یم
۸چون به دریا راه شد از جان خم
خم با جیحون برآرد اشتلم
۹زان سبب قل گفتهٔ دریا بود
هرچه نطق احمدی گویا بود
۱۰گفتهٔ او جمله در بحر بود
که دلش را بود در دریا نفوذ
۱۱داد دریا چون ز خم ما بود
چه عجب در ماهیی دریا بود
۱۲چشم حس افسرد بر نقش ممر
تش ممر میبینی و او مستقر
۱۳این دوی اوصاف دید احولست
ورنه اول آخر آخر اولست
۱۴هی ز چه معلوم گردد این ز بعث
بعث را جو ، کم کن اندر بعث بحث
۱۵شرط روز بعث اول مردنست
زانک بعث از مرده زنده کردنست
۱۶جمله عالم زین غلط کردند راه
کز عدم ترسند و آن آمد پناه
۱۷از کجا جوییم علم از ترک علم
از کجا جوییم سلم از ترک سلم
۱۸از کجا جوییم هست از ترک هست
از کجا جوییم سیب از ترک دست
۱۹هم تو تانی کرد یا نعم المعین
دیدهٔ معدومبین را هست بین
۲۰دیدهای کو از عدم آمد پدید
ذات هستی را همه معدوم دید
۲۱این جهان منتظم محشر شود
گر دو دیده مبدل و انور شود
۲۲زان نماید این حقایق ناتمام
که برین خامان بود فهمش حرام
۲۳نعمت جنات خوش بر دوزخی
شد محرم گرچه حق آمد سخی
۲۴در دهانش تلخ آید شهد خلد
چون نبود از وافیان عهد خلد
۲۵مر شما را نیز در سوداگری
دست کی جنبد چو نبود مشتری
۲۶کی نظاره اهل بخریدن بود
آن نظاره گول گردیدن بود
۲۷پرس پرسان «کاین به چند و آن به چند»
از پی تعبیر وقت و ریشخند
۲۸از ملولی کاله میخواهد ز تو
نیست آن کس مشتری و کالهجو
۲۹کاله را صد بار دید و باز داد
جامه کی پیمود او پیمود باد
۳۰کو قدوم و کرّ و فر مشتری
کو مزاح گنگلی سرسری
۳۱چونک در ملکش نباشد حبهای
جز پی گنگل چه جوید جبهای
۳۲در تجارت نیستش سرمایهای
پس چه شخص زشت او چه سایهای
۳۳مایه در بازار این دنیا زرست
مایه آنجا عشق و دو چشم ترست
۳۴هر که او بیمایهای بازار رفت
عمر رفت و بازگشت او خام تفت
۳۵هی کجا بودی برادر هیچ جا
هی چه پختی بهر خوردن هیچ با
۳۶مشتری شو تا بجنبد دست من
لعل زاید معدن آبَستِ من
۳۷مشتری گرچه که سست و باردست
دعوت دین کن که دعوت واردست
۳۸باز پران کن حمام روح گیر
در ره دعوت طریق نوح گیر
۳۹خدمتی میکن برای کردگار
با قبول و رد خلقانت چه کار
۴۰