ای ضیاء الحق حسامالدین بیا
ای صقال روح و سلطان الهدی
۱مثنوی را مسرح مشروح ده
صورت امثال او را روح ده
۲تا حروفش جمله عقل و جان شوند
سوی خلدستان جان پران شوند
۳هم به سعی تو ز ارواح آمدند
سوی دام حرف و مستحقن شدند
۴باد عمرت در جهان همچون خضر
جانفزا و دستگیر و مستمر
۵چون خضر و الیاس مانی در جهان
تا زمین گردد ز لطفت آسمان
۶گفتمی از لطف تو جزوی ز صد
گر نبودی طمطراق چشم بد
۷لیک از چشم بد زهراب دم
زخمهای روحفرسا خوردهام
۸جز به رمز ذکر حال دیگران
شرح حالت مینیارم در بیان
۹این بهانه هم ز دستان دلیست
که ازو پاهای دل اندر گلیست
۱۰صد دل و جان عاشق صانع شده
چشم بد یا گوش بد مانع شده
۱۱خود یکی بوطالب آن عم رسول
مینمودش شنعهٔ عربان مهول
۱۲که چه گویندم عرب کز طفل خود
او بگردانید دین معتمد
۱۳گفتش ای عم یک شهادت تو بگو
تا کنم با حق خصومت بهر تو
۱۴گفت لیکن فاش گردد ازسماع
کل سر جاوز الاثنین شاع
۱۵من بمانم در زبان این عرب
پیش ایشان خوار گردم زین سبب
۱۶لیک گر بودیش لطف ما سبق
کی بدی این بددلی با جذب حق
۱۷الغیاث ای تو غیاث المستغیث
زین دو شاخهٔ اختیارات خبیث
۱۸من ز دستان و ز مکر دل چنان
مات گشتم که بماندم از فغان
۱۹من که باشم چرخ با صد کار و بار
زین کمین فریاد کرد از اختیار
۲۰که ای خداوند کریم و بردبار
ده امانم زین دو شاخهٔ اختیار
۲۱جذب یک راههٔ صراط المستقیم
به ز دو راه تردد ای کریم
۲۲زین دو ره گرچه همه مقصد توی
لیک خود جان کندن آمد این دوی
۲۳زین دو ره گرچه به جز تو عزم نیست
لیک هرگز رزم همچون بزم نیست
۲۴در نبی بشنو بیانش از خدا
آیت اشفقن ان یحملنها
۲۵این تردد هست در دل چون وغا
کاین بود به یا که آن حال مرا
۲۶در تردد میزند بر همدگر
خوف و اومید بهی در کر و فر
۲۷