اولم این جزر و مد از تو رسید
ورنه ساکن بود این بحر ای مجید
۱هم از آنجا کین تردد دادیم
بیتردد کن مرا هم از کرم
۲ابتلاام میکنی آه الغیاث
ای ذکور از ابتلاات چون اناث
۳تا بکی این ابتلا یا رب مکن
مذهبیام بخش و دهمذهب مکن
۴اشتریام لاغری و پشت ریش
ز اختیار همچو پالانشکل خویش
۵این کژاوه گه شود این سو گران
آن کژاوه گه شود آن سو کشان
۶بفکن از من حمل ناهموار را
تا ببینم روضهٔ ابرار را
۷همچو آن اصحاب کهف از باغ جود
میچرم ایقاظ نی بل هم رقود
۸خفته باشم بر یمین یا بر یسار
برنگردم جز چو گو بیاختیار
۹هم به تقلیب تو تا ذات الیمین
یا سوی ذات الشمال ای رب دین
۱۰صد هزاران سال بودم در مطار
همچو ذرات هوا بیاختیار
۱۱گر فراموشم شدست آن وقت و حال
یادگارم هست در خواب ارتحال
۱۲میرهم زین چارمیخ چارشاخ
میجهم در مسرح جان زین مناخ
۱۳شیر آن ایام ماضیهای خود
میچشم از دایهٔ خواب ای صمد
۱۴جمله عالم ز اختیار و هست خود
میگریزد در سر سرمست خود
۱۵تا دمی از هوشیاری وا رهند
ننگ خمر و زمر بر خود مینهند
۱۶جمله دانسته که این هستی فخ است
فکر و ذکر اختیاری دوزخ است
۱۷میگریزند از خودی در بیخودی
یا به مستی یا به شغل ای مهتدی
۱۸نفس را زان نیستی وا میکشی
زانک بیفرمان شد اندر بیهشی
۱۹لیس للجن و لا للانس ان
ینفذوا من حبس اقطار الزمن
۲۰لا نفوذ الا بسلطان الهدی
من تجاویف السموات العلی
۲۱لا هدی الا بسلطان یقی
من حراس الشهب روح المتقی
۲۲هیچ کس را تا نگردد او فنا
نیست ره در بارگاه کبریا
۲۳چیست معراج فلک این نیستی
عاشقان را مذهب و دین نیستی
۲۴پوستین و چارق آمد از نیاز
در طریق عشق محراب ایاز
۲۵گرچه او خود شاه را محبوب بود
ظاهر و باطن لطیف و خوب بود
۲۶گشته بیکبر و ریا و کینهای
حسن سلطان را رخش آیینهای
۲۷چونک از هستی خود او دور شد
منتهای کار او محمود بد
۲۸زان قویتر بود تمکین ایاز
که ز خوف کبر کردی احتراز
۲۹او مهذب گشته بود و آمده
کبر را و نفس را گردن زده
۳۰یا پی تعلیم میکرد آن حیل
یا برای حکمتی دور از وجل
۳۱یا که دید چارقش زان شد پسند
کز نسیم نیستی هستیست بند
۳۲تا گشاید دخمه کان بر نیستیست
تا بیاید آن نسیم عیش و زیست
۳۳ملک و مال و اطلس این مرحله
هست بر جان سبکرو سلسله
۳۴سلسلهٔ زرین بدید و غره گشت
ماند در سوراخ چاهی جان ز دشت
۳۵صورتش جنت به معنی دوزخی
افعیی پر زهر و نقشش گل رخی
۳۶گرچه مؤمن را سقر ندهد ضرر
لیک هم بهتر بود زانجا گذر
۳۷گرچه دوزخ دور دارد زو نکال
لیک جنت به ورا فی کل حال
۳۸الحذر ای ناقصان زین گلرخی
که بگاه صحبت آمد دوزخی
۳۹