موزهٔ زندهٔ شاعر

موزهٔ زندهٔ مولانا

جلال‌الدین محمد بلخی، که در ایران «مولانا» و در ترکیه «مِولانا» صدایش می‌کنند، فقیهی بود که شاعر شد. خانواده‌اش از بلخ برخاسته بودند و خودش به روایت رایج در وخش، آبادی‌ای نزدیک بلخ در تاجیکستان امروز، به دنیا آمد؛ در قونیه، در قلمرو سلجوقیان روم، زندگی کرد و درگذشت، و از همین‌رو «رومی» نامیده شد. مثنوی معنوی و دیوان شمس را از او دارند، و طریقتی که پس از مرگش به نام او پدید آمد: مولویه. آرامگاهش در قونیه، امروز موزهٔ مولانا، زائران و بازدیدکنندگان بسیار دارد.

نام «رومی» خواننده را به اشتباه می‌اندازد. «روم» در زبان فارسی و عربی آن روزگار سرزمین بیزانس، یعنی آناتولی، بود؛ آناتولی تازه به دست مسلمانان افتاده بود و حتی پس از حکومت ترکان مسلمان باز «روم» نامیده می‌شد. مولانا بنابراین رومی است نه از آنکه رومی‌تبار باشد، بل چون در آن سرزمین زیست. نام‌های دیگرش هم همین‌گونه ساخته شده‌اند: «مولانا» به معنای «سرور ما» در عربی، و «مولوی» به معنای «سرور من»، هر دو برای او به کار می‌رود.

چهار اثر او برای شناختنش لازم است. مثنوی معنوی شش دفتر بلند است، با حکایت‌هایی که از قرآن و حدیث و قصه‌های بازار می‌آیند و در هم می‌پیچند. دیوان کبیر که به نام دیوان شمس تبریزی هم می‌شناسند، مجموعهٔ غزل‌ها و رباعی‌های اوست و بنا بر گزارش‌ها از سوگ شمس برخاسته است. فیه ما فیه گفتارهای نثر اوست که شاگردان یادداشت کرده‌اند، و مکتوبات نامه‌هایی است که به شاگردان، خانواده و امیران نوشته. هر یک از این‌ها او را از زاویه‌ای نشان می‌دهد: واعظ، عاشق، آموزگار، و آدمی که در جامعهٔ خود کار داشت.

آوازهٔ جهانی او تازه نیست و هم تازه است. در ایران و افغانستان و آسیای مرکزی و ترکیه قرن‌ها خوانده می‌شد؛ مثنوی را در محافل خوانده‌اند و شرح‌ها بر آن نوشته‌اند، و شماری از مسلمانان، به‌ویژه در جهان ترکی–فارسی، آن را مهم‌ترین متن ادبیات اسلامی پس از قرآن می‌شمارند. در دهه‌های اخیر، با ترجمه‌ها و بازنویسی‌های انگلیسی، او را در آمریکا پرفروش‌ترین شاعر سال‌های اخیر و «محبوب‌ترین شاعر جهان» خوانده‌اند. باید دانست که بخشی از آنچه به نامش در بازار هست بازنویسی آزاد از ترجمه‌های انگلیسی است و ترجمهٔ مستقیم از فارسی نیست.

تصویرسازی هنری انتزاعی با مضمون گردش‌های هم‌مرکز برای معرفی مولانا
بازآفرینی هنری · تصویر انتزاعی، نه چهرهٔ شاعر
۲

روایت مستند زندگی

از بلخ تا قونیه

به سال ۶۰۴ هجری (۱۲۰۷ میلادی) زاده شد. پدرش بهاءالدین ولد، که پیروانش «سلطان‌العلما» می‌خواندندش، واعظ و فقیه و صوفی بود و خاندان چند نسل پیشهٔ موعظه داشت و در مذهب حنفی ماتریدی بود. خانواده تا ۱۲۱۲ در وخش زیست؛ آنگاه به سمرقند رفت. نسب‌نامه‌ای که او را به ابوبکر می‌رساند، و ادعای تبار مادری از خوارزمشاهان، را پژوهشگران بیشتر افسانه‌ای می‌دانند و رد کرده‌اند. وقتی مغولان میان ۱۲۱۵ و ۱۲۲۰ به ماوراءالنهر تاختند، بهاءالدین با خانواده و گروهی از مریدان به غرب کوچید: بغداد، حجاز، دمشق، ملطیه، ارزنجان، سیواس، قیصریه، نیگده، و هفت سال در لارنده (قرمان). روایتی هست از دیدار نوجوان با عطار در نیشابور، که پدر را «دریا» و پسر را «اقیانوس» خوانده و کتاب اسرارنامه را به او هدیه داده؛ اما همهٔ پژوهشگران آن را نمی‌پذیرند. در لارنده مادر و برادر مولانا مردند؛ او در ۱۲۲۵ با گوهر خاتون ازدواج کرد و دو پسرش، سلطان ولد و علاءالدین، از اوست. بعدها پس از مرگ همسرش دوباره زن گرفت و پسری به نام امیر عالم و دختری به نام ملکه خاتون داشت.

در ۱۲۲۸، با دعوت اصرارآمیز علاءالدین کیقباد، بهاءالدین به قونیه آمد و سرانجام آنجا ماند. قونیه آن روز پایتخت سلجوقیان روم بود؛ سلطنتی ترک‌نشین که فارسی را زبان دیوان و ادب می‌شمرد و پناهگاه ایرانیان گریخته از مغول شده بود، تا جایی که آن را «ایران دوم» نامیده‌اند. در ۱۲۴۳، در نبرد کوسه‌داغ، مغولان سلجوقیان را درهم شکستند و سلطان به خراج‌گزاری مغولان افتاد. مولانا در همین فضا، در جامعه‌ای با آمیزهٔ مسلمان و مسیحی و یهودی، می‌زیست. بهاءالدین مدرسه‌ای را اداره می‌کرد و وقتی درگذشت، مولانا بیست‌وپنج‌ساله جانشینش شد. نزد برهان‌الدین محقق ترمذی، شاگرد پدر، در شریعت و طریقت تعلیم دید، حدود نه سال، تا مرگ او در ۱۲۴۰ یا ۱۲۴۱؛ در این سال‌ها به دمشق هم رفت و گفته‌اند چهار سال آنجا ماند. زندگی عمومی‌اش از آن پس آغاز شد: فتوا می‌داد و در مسجدهای قونیه موعظه می‌کرد و در مدرسه درس می‌گفت.

در ۱۵ نوامبر ۱۲۴۴ دیدار با شمس تبریزی زندگی‌اش را زیر و رو کرد. شمس درویشی دوره‌گرد بود که، به گفتهٔ روایت‌ها، سال‌ها در جست‌وجوی کسی بود که تاب مصاحبتش را بیاورد. حکایت‌های رایج از آغاز دیدارشان، مثل کتاب‌هایی که در آب افتادند و خیس نشدند، سند تاریخی ندارند. از خود شمس سخنانی به نام مقالات مانده است. شب ۵ دسامبر ۱۲۴۸ شمس ناپدید شد. سه توضیح مشهور را می‌گویند: پسر کوچک مولانا او را کشته، یا به اتهام کفر کشته شده، یا درویشی دوره‌گرد بود که رفت؛ به روایتی دیگر شمس قونیه را ترک کرد و در خوی مرد و آرامگاهش آنجاست. سلطان ولد در ولدنامه تنها از ناپدیدشدن او می‌گوید، بی‌توضیحی دیگر. مولانا بیش از یک ماه حاضر نبود شایعهٔ مرگ را باور کند و چهل روز منتظر ماند؛ سپس به عزا جامه سیاه پوشید، خود به دمشق رفت و دنبالش گشت. این جدایی را مایهٔ بخش بزرگی از غزل‌های دیوان کبیر می‌دانند. صلاح‌الدین زرکوب، زرگری، یار بعدی او شد؛ پس از مرگ او حسام‌الدین چلبی، شاگرد و کاتب محبوبش.

حسام‌الدین در تاکستان‌های مرام قونیه به او گفت کتابی در راه الهی‌نامهٔ سنایی و منطق‌الطیر عطار بنویسد تا همراه مردم شود، و مولانا کاغذی درآورد که هجده بیت آغاز مثنوی روی آن نوشته بود. از حدود ۱۲۵۸ تا پایان عمر دفترها را دیکته کرد؛ دفتر ششم ناتمام ماند. در دسامبر ۱۲۷۳ بیمار شد، مرگ خود را پیش‌بینی کرد و در ۱۷ دسامبر درگذشت. قونیه، از مسلمان تا مسیحی و یهودی، در بدرقه‌اش حاضر بود. کنار پدر به خاک رفت و مقبره‌ای به نام «قبهٔ خضرا» (یشیل تربه) بالای گورش ساختند. زندگی‌نامهٔ تقدیس‌گونه‌ای که افلاکی در سدهٔ هشتم نوشته افسانه و واقعیت را درهم دارد.

۴

تجربه سبک‌شناسی معتبر

نی، قصه و سوگ

دو اثر بزرگش دو حالت جدا از سخن‌اند. غزل‌های دیوان کبیر، به روایت‌ها، خودجوش و پیاپی گفته شده‌اند. دیوان نزدیک سی‌وپنج هزار بیت فارسی و حدود دوهزار رباعی فارسی دارد، با نود غزل و نوزده رباعی عربی، چند بیت ترکی که بیشتر در شعرهای آمیختهٔ فارسی–ترکی آمده، و چهارده بیت یونانی در سه شعر آمیختهٔ یونانی–فارسی. این نشان می‌دهد که مولانا در جامعه‌ای چندزبانه می‌زیست و از زبان‌های اطرافش، از ترکی تا یونانی، برای شعر مایه می‌گرفت. نام دیگر دیوان، «دیوان شمس تبریزی»، به شمس تبریزی منسوب است، و به همین دلیل بسیاری شعرها به یاد شمس گفته شده‌اند.

مثنوی، در شش دفتر و بنا بر برآوردها بیست‌وپنج تا بیست‌وهفت هزار بیت (حدود پنجاه‌هزار مصراع)، با نی‌ای آغاز می‌شود که از جدایی می‌نالد و بعد قصه‌ای را به قصه‌ای می‌بندد و میان حکایت و استدلال و تمثیل پیاپی می‌گردد. هر دفتر حدود چهارهزار بیت دارد، با پیشگفتاری منثور و مقدمه‌ای منظوم. طرح روشنی ندارد؛ از قصه‌های بازار و افسانه‌ها تا آیه و حدیث را در خود می‌پذیرد. پژوهشگران دفترها را سه جفت دانسته‌اند: دفتر اول و دوم دربارهٔ نفس و فریب‌های آن، سوم و چهارم دربارهٔ عقل و دانش، با موسی در مقام نمونه، و پنجم و ششم دربارهٔ اینکه آدمی باید از هستی زمینی بگذرد تا هستی خدا را بفهمد. هفت «صدا» در مثنوی بازشناخته‌اند، از جمله صدای قصه‌گو، صدای تمثیل‌گر، گفت‌وگوی شخصیت‌ها و اندرز، و گاه مکثی که شاعر می‌گوید بیش از این نمی‌توان گفت، چون خواننده توان فهمش را ندارد. الگوی معمول هر بخش از مسئله شروع می‌شود، گره می‌خورد و حل می‌شود. وزنی که در آن سرود، پس از او وزن مثنوی عرفانی شد، هرچند نخستین کاربرد ثبت‌شدهٔ این وزن برای منظومه‌ای مثنوی به دژ گردکوه و سال‌های ۱۱۳۱ تا ۱۱۳۹ میلادی برمی‌گردد. چون دیکته شده، شاخه‌شاخه‌شدن و بازگشت‌های ناگهانی‌اش را با همین شیوهٔ گفتن می‌توان خواند. پایان باز دفتر ششم این پرسش را پیش آورده که آیا کتاب در زمان مرگ او تمام بود، و بعضی ادعای دفتری دیگر کرده‌اند.

فیه ما فیه، مجموعه‌ای از سخنان او به نثر، نشان می‌دهد که پیش از شاعر، واعظ و آموزگار بود. هفتاد و یک یا هفتاد و دو گفتار دارد و خودش آن را ننوشته: یادداشت‌های شاگردان است، با زبانی گفتاری و بی‌آرایه. نسخه‌های کهن نام‌های گوناگون دارند و یکی از آن‌ها «اسرار جلالیه» خوانده می‌شود. ویراستار مشهور آن حدس زده که سلطان ولد از روی یادداشت‌ها آن را فراهم آورده؛ بعضی نیز آن را از گفتارهای واپسین سال‌های عمر دانسته‌اند. مجالس سبعه هفت خطابه است که در آن آیه و حدیث شرح می‌شود و شعر سنایی و عطار و خود مولانا نقل می‌شود، با فارسی ساده؛ و مکتوبات نامه‌هایی آگاهانه آراسته به بزرگان و درباریان، که نشان می‌دهد مولانا سخت مشغول رتق‌وفتق کار اعضای خانواده و جماعت مریدانش بود.

دیدگاه دینی‌اش آمیزه‌ای است: او مسلمانی صریح است و قرآن را معیار تشخیص حق از باطل می‌داند، اما در آثارش نشانه‌هایی از کثرت‌گرایی دینی هم هست؛ مثلاً می‌گوید چراغ‌ها گوناگون‌اند و نور یکی است. این دو را کنار هم باید خواند. عشق، جدایی و فنا از نقش‌مایه‌های اصلی‌اند، و مرگ در این جهان‌بینی بیشتر گذرگاه است تا پایان.

منابع متن‌های این موزه در صفحهٔ «منابع و حقوق نشر»