درخت اگر متحرک بدی به پا و به پر
نه رنج اره کشیدی نه زخمههای تبر
۱ور آفتاب نرفتی به پر و پا همه شب
جهان چگونه منور شدی بگاه سحر
۲ور آب تلخ نرفتی ز بحر سوی افق
کجا حیات گلستان شدی به سیل و مطر
۳چو قطره از وطن خویش رفت و بازآمد
مصادف صدف او گشت و شد یکی گوهر
۴نه یوسفی به سفر رفت از پدر گریان
نه در سفر به سعادت رسید و ملک و ظفر
۵نه مصطفی به سفر رفت جانب یثرب
بیافت سلطنت و گشت شاه صد کشور
۶وگر تو پای نداری سفر گزین در خویش
چو کان لعل پذیرا شو از شعاع اثر
۷ز خویشتن سفری کن به خویش ای خواجه
که از چنین سفری گشت خاک معدن زر
۸ز تلخی و ترشی رو به سوی شیرینی
چنانک رست ز تلخی هزار گونه ثمر
۹ز شمس مفخر تبریز جوی شیرینی
از آنک هر ثمر از نور شمس یابد فر
۱۰