چو دررسید ز تبریز شمس دین چو قمر
ببست شمس و قمر پیش بندگیش کمر
۱چو روی انور او گشت دیده دیده
مقام دیدن حق یافت دیدههای بشر
۲فرشته نعره زنان پیش او چو چاوشان
فلک سجودکنان پیش او به چشم و به سر
۳به چشم نفس نشد روی ماه او دیدن
که نفس مینگشاید به سوی شاه نظر
۴که لعل آن مه خاصیت زمرد داشت
از آن ببست از او اژدهای نفس به صبر
۵درخت هر که بدو سر کشید جان نبرد
ز ارههای فنا و ز زخمههای تبر
۶کنون که ماه نهان شد ز ابر این هجران
ز ابرهای دو دیده فرودوید مطر
۷ز قطرههای دو دیده زمین شدی سرسبز
اگر نه قطره برآمیختی به خون جگر
۸جگر چو آلت رحمست رحم از او خیزد
از این سبب مدد دیدهها بکرد مگر
۹ز عشق جمله اجزای خانه باخبرند
چو کدخدای بود از جمال شه مخبر
۱۰تو طالب خبری کم نشین به بیخبران
گروه بیخبران را به هیچ سگ مشمر
۱۱که جفت مرده تو را مرده شوی گرداند
که شوی مرده بود خود ز مرده شوی بتر
۱۲به چشم درد به عیسی نگر اگر نگری
سرک مپیچ بدان چشم و در خرش منگر
۱۳چو همنشین شود انگور با خم سرکه
شراب او ترشی شد حریف اوست کبر
۱۴به حیله حیله تو سوراخ کن خم ترشی
برون گریز و برو سوی بحر شهد و شکر
۱۵کدام بحر خداوند شمس دین به حق
به ذات پاک خدا اوست خسرو اکبر
۱۶