قدح شکست و شرابم نماند و من مخمور
خراب کار مرا شمس دین کند معمور
۱خدیو عالم بینش چراغ عالم کشف
که روحهاش به جان سجده میکنند از دور
۲که تا ز بحر تحیر برآورد دستش
هزار جان و روانهای غرقه مغمور
۳گر آسمان و زمین پر شود ز ظلمت کفر
چو او بتابد، پرتو بگیرد آن همه نور
۴از آن صفا که ملایک از او همی یابند
اگر رسد به شیاطین شوند هر یک حور
۵وگر نباشد آن نور دیو را روزی
به پردههای کرم دیو را کند مستور
۶به روز عیدی کو بخش کردن آغازد
به هر سویست عروسی به هر نواحی سور
۷ز سوی تبریز آن آفتاب درتابد
شوند زنده ذرایر مثال نفخه صور
۸ایا صبا به خدا و به حق نان و نمک
که هر سحر من و تو گشتهایم از او مسرور
۹که چون رسی به نهایت کران عالم غیب
از آن گذر کن و کاهل مباش چون رنجور
۱۰از آن پری که از او یافتی بکن پرواز
هزار ساله ره اندر پرت نباشد دور
۱۱بپر چو خسته شود آن پرت سجودی کن
برای حال من خسته جان و دل مهجور
۱۲به آب چشم بگویش که از زمان فراق
شدست روز سیاه و شدست مو کافور
۱۳تو آن کسی که همه مجرمان عالم را
به بحر رحمت غوطی دهی کنی مغفور
۱۴چو چشم بینا در جان تو همینرسد
کسی که چشم ندارد یقین بود معذور
۱۵چنان بکن تو به لابه که خاک پایش را
بدیده آری کاین درد میشود ناسور
۱۶وزین سفر به سعادت صبا چو بازآیی
درافکنی به وجود و عدم شرار و شرور
۱۷چو سرمهاش به من آری هزار رحمت نو
به جانت بادا تا قرنهای نامحصور
۱۸