فغان فغان که ببست آن نگار بار سفر
فغان که بنده مر او را نبود یار سفر
۱فغان که کار سفر نیست سخره دستم
که تا ز هم بدرم جمله پود و تار سفر
۲ولیک طالع خورشید و مه سفر باشد
که تاز گردششان سایه شد سوار سفر
۳سفر بیامد وزان هجر عذرها میخواست
بدان زبان که شد این بنده شرمسار سفر
۴بگفتمش که ز روباه شانگی بگذر
که شیر کرد شکارم به مرغزار سفر
۵مراست جان مسافر چو آب و من چون جوی
روانه جانب دریا که شد مدار سفر
۶دود به لب لب این جوی تا لب دریا
دلی که خست در این راهها ز خار سفر
۷به روی آینه بنگر که از سفر آمد
صفا نگر تو به رویش از آن غبار سفر
۸سفر سفر چو چنان یار غار در سفرست
تو بخت بخت سفر دان و کار کار سفر
۹همیشه چشم گشایم چو غنچه بر سر راه
چو سرو روح روانست در بهار سفر
۱۰چو شمس مفخر تبریز در سفر افتاد
چه مملکت که بگسترد در دوار سفر
۱۱