مرا بگاه ده ای ساقی کریم عقار
که دوش هیچ نخفتم ز تشنگی و خمار
۱لبم که نام تو گوید به بادهاش خوش کن
سرم خمار تو دارد به مستیش تو بخار
۲بریز باده بر اجسامم و بر اعراضم
چنانک هیچ نماند ز من رگی هشیار
۳وگر خراب شوم من بود رگی باقی
چو جغد هل که بگردد در این خراب دیار
۴چو لاله زار کن این دشت را به باده لعل
روا مدار که موقوف داریم به بهار
۵ز توست این شجره و خرقهاش تو دادستی
که از شراب تو اشکوفه کردهاند اشجار
۶مرا چو مست کنی زین شجر برآرم سر
به خنده دل بنمایم به خلق همچو انار
۷مرا چو وقف خرابات خویش کردستی
توام خراب کنی هم تو باشیم معمار
۸بیار رطل گران تا خمش کنم پی آن
نه لایقست که باشد غلام تو مکثار
۹